#بانوی_کوچک_پارت_79


دلم هری ریخت پایین . کف دستهام یخ کرد.تازه یادم افتاد که شهروز بچه داره.نمی دونم چرا اما احساس کردم حالم خوب نیست.سیمین کی بود؟

نازنین خانم که انگاری متوجه بحث شده بود نگران از اشپزخونه بیرون اومد و کنار زن عمو نشست و بحث جدیدی رو برای صحبت شروع کرد.

شهروز برگشت سمتم دستمو گرفت نگران بهم زل زدو گفت : چی شده ساره ؟ خوبی ؟

به زور لبخندی زدمو گفتم : خوبم

خواستم بلند بشم که شهروز با جدیت تمام اجازه نداد حتی کمی ازجام تکون بخورم و گفت: ک جا؟من هنوز دل تنگیم رفع نشده

- میرم پیش دخترا

-لازم نکرده من دلم می خواد اینجا باشی

بی حال همونجا نشستم که شهروز دستموگرفت و گفت : توگذشته ی من چیزی وجود نداره که یه دفعه ای اینقدر حالتو عوض کنه. امشبونو خراب نکن شب باهم حرف میزنیم باشه ؟

لبخند بی جونی زدمو گفتم : باشه

همون جا نشستم اما دیگه حرفی بین منو شهروز رد و بدل نشد.نمی دونم چرا احساس می کردم خیلی گرفته است.اما بلد نبودم بهش دلداری بدم.بی حرف سر جام نشستمو به جنگ بین پدرام و مونا نگاه میکردم.موقع شام از جام بلند شدم و تو چیدن میز شام کمک بقیه کردم.داشتم سینی لیوانهارو از اشپزخونه می اوردم که چشمم خورد به زن عموی شهروز که کنارش نشسته بود و داشت باهاش صحبت می کرد اما شهروز با اخم سرشو پایین انداخته بود گوش میکرد.می فهمیدم که عصبیه ازتند تند تکون دادن پاهاش معلوم بود که داره به زور تحمل میکنه.

حتی موقع شام هم حواسم بود که چیز زیادی نمی خورد و فقط با غذاش بازی میکرد . کنارهم نشسته بودیم بااینکه خودش چیزی نمی خورد اما کاملا حواسش به غذای من بود.مدام برام غذا میکشید و هر چیز می خواستم سریع برام فراهم می کرد با این حال من هم چیز زیادی نخوردم.خسته بودم دوست داشتم بریم خونه ی خودمون.خونه ای که مال شهروز بود و این روزها من هم عجیب خودم رو مالک اونجا می دونستم.

بعد از زودتر از همه بلند شد وبهم اشاره کرد که بریم سر درد رو بهونه کردو ازم خواست زود اماده بشم.

رفتم بالا وسایلمو جمع کردم و سریع اومدم.موقع خداحافظی همگی به گرمی ازم خداحافظی کردند که یک دفعه مونا گفت : راستی ساره آش نمی بری؟

- خوب شد یادم انداختی اگه میشه بده ببرمش

romangram.com | @romangram_com