#بانوی_کوچک_پارت_78
- اما من دلم می خواست زنگ بزنی برگردم و امروزو باهم باشیم.حوصله ام سر رفت صدبار پشیمون شدم که چرا اوردمت . دوسه بار خواستم زنگ بزنم که اماده بشی بیام دنبالت
- تو گفتی بیام من که نمی خواستم
- زن داداش اصرار کرد نتونستم روشو زمین بندازم.
نگاهمو دوختم به موهاش خواستم دستمو ببرم تو موهاش که یادم افتاد کجا هستیم.اروم زمزمه کردم : حموم بودی
سرشو اورد نزدیک صورتم فشار کوچکی به پهلوم وارد کرد نفس عمیقی کشید و گفت : دلم واست تنگ شده بود دیگه روزایی که من خونه ام اجازه نمی دم جایی بری
خنده ی ارومی کردم .خواستم چیزی بگم که زن عموی شهروز مخاطب قرارش داد.شهروز همون طور حالتمونو حفظ کرده بود فقط صورتشو چرخوند سمت زن عموش وپرسد : جانم زن عمو
پیر زن بازهم نگاه غمگینشو حواله ی من کرد معذب شدم خواستم عقب بکشم که شهروز اجازه نداد حتی میلی متری هم تکون بخورم.
زن عمو : از سیمین و آناوا خبرداری مادر؟
- بی خبر نیستم
پیر زن با خوشحالی که توی چهرهاش دوید گفت:سیمین میگفت باهات تماس داره نه مادر راست میگه ؟
- اره هر تماس داره هر وقت مقرری ماهانه ای که قراره به حسابش بریزم یک روز دیر میشه با منشی شرکت تماس میگیره و یاداوری میکنه پول که به حسابش واریز میشه تا اخر ماه دیگه خبری ازش نیست
-آناواچی ؟ خبرداری ازش ناسلامتی تو پدرشی اون بهت احتیاج داره سیمین نفهمی کرد اون بچه که گ*ن*ا*هی نداره.
- زن عمو این بحث ها دیگه خیلی وقته تموم شده خواهشا شروعش نکنید
- اما...
romangram.com | @romangram_com