#بانوی_کوچک_پارت_77


- رفع دلتنگی . این شهروز داره قورتت میده گ*ن*ا*ه داره به خدا

سرخ شدمو سرمو پایین انداختم.صدای شایان پدر پدرام منو به خودم اورد.

- ساره جان خوش اومدی . بیا اینجا ببینمت

به سمتش رفتم دستشو دراز کرد سمتم باهاش دست دادم وبه سمت شهاب برادر دیگه شهروز چرخیدم .اونم به گرمی بهم خوش امد گفت و دعوتم کردند به نشستن.خواستم جایی واسه نسشتن پیدا کنم فقط یه جای خالی انتهای سالن بود که میخواستم اونجا بشینم که مونا باصدای بلندی پدرامو صدا کرد.

- پدرام پاشو بیا کارت دارم

- ول کن تو رو خدا همین جا بیا بگو خسته ام

- میگم پاشو بیا برو ببین آرین کجاست

- بیرون پیش بچه ها

مونا چشمک نامحسوسی حواله ی پدرام کرد که پدرام چرخید سمت من و آهانی گفت واز جاش بلند شد

مونا هلم داد سمت شهروز و گفت : کجامیای کاری تو اشپزخونه نیست اینجا باش تا صدات کنم

بلاتکلیف رفتم سمت شهروز وکنارش نشستم . اروم سلام دادم که با لبخند جوابمو داد.سرم پایین بود و داشتم با گوشه ی روسریم بازی می کردم .برگشتم سمت شهروز یک دستشو انداخته بود دور کمرم و ب البخند نگاهم می کرد .باچشمهای گرد شده نگاهش کردم و اروم گفتم:زشته میبینن

- هیشکی حواسش نیست نگاه کن

نگاهی به شیماخانم و زن عموش انداختم غرق صحبت بودن برگشتم سمت برادرهای شهروز که دیدم غرق دیدن تلوزیون هستند.حواسم پرت بود که احساس کردم کشیده شدم سمت شهروز.نگاهش که کردم دیدم فاصله ی بینمونو به صفر رسونده و همچنان دستش دور کمرم حلقه شده.فشار کوچکی به پهلوم وارد کرد و اروم زیرگوشم زمزمه کرد : منتظر بودم زنگ بزنی بیام برت گردونم . گفتی دودقیقه من دو ساعت سرکوچه منتظربودم به محض زنگ زدن بیام دنبالت

برگشتم سمتش تو چشمهاش دلخوری نبود.چشمهاش پر از مهربونی بود و لبخند کم رنگی روی لبهاش.جواب دادم : تو گفتی بمون . به خاطر تو همه ی سعیمو کردم که امروز خوب باشم وهمه چیزو تحمل کنم

romangram.com | @romangram_com