#بانوی_کوچک_پارت_76
- چی ؟ برم لباسهامو عوض کنم ؟
- نه نمی خواد زیادی خوشکل شدی فکر کنم شهروز همونجا ضعف کنه واست
خجالت کشیدمو سرموپایین انداختم . محکم به بازوش زدمو گفتم : گمشو مسخره
دستمو گرفت خواستیم از پله ها پایین بریم که مونا ایستاد و برگشت سمتم
- چی شد مونا ؟ بریم دیگه
- میگم ساره تواینجا باش من برم شهروزو صداکنم شما اینجا یکم رفع دلتنگی کنید بعد باهم بیایید
باچشمهای گرد شده نگاهش کردم که گفت : راست میگم به خداشما الان تو وضعیت عادی نیستید . به خدا میری پایین یه گندی جلوی مردا میزنیدا
- بیا بریم مونا اذیت نکن
شونه ای بالا اندخت وگفت : ازمن گفتن بوددیگه.بعدا گله ای نباشه
باهم پایین رفتیم.وارد سالن که شدیم چشمم گردوندم و دیدم همگی دورتا دور سالن نشستند.بالای مجلس دوتا مرد تقریبا مسن نشسته بودند . چشم گردوندم شهروز کمی پایین تر با پدرام مشغول صحبت بود . شیماخانم هم با اون پیرزنی که فهمیدم زن عموی شهروزی روی مبلی نزدیک شهروز نشسته بودند و گرم صحبت شده بودند.
اروم سلام کردم که همه ی سرها به سمتم چرخید.نگاهمو دوختم به چشمهای شهروز که بانگاه خاصی زل زده بود به چشمهام.با ضربه ای که به پهلوم خورد به سمت مونا چرخیدم.
- چی شد ؟
- به خدا هنوزم دیر نیستا
- چی ؟
romangram.com | @romangram_com