#بانوی_کوچک_پارت_75


خندیدموگفتم : معلومه که خوش میگذره

- پاشو پاشو ساره جان این پسر منو ولش کن بیا بریم پایین که شهروز کچلم کرد بس که پرسید ساره بیذار نشده؟

باتعجب نگاهش کردمو پرسیدم مگه شهروز اومده

خندیدو گفت : ساعت خواب خانم بله که اومده نیم ساعتی میشه که با پدرام اومدن

بلند شدمو دویدم سمت درکه مونا از پشت لباسمو کشید و باخنده گفت : کجا با این عجله ؟

بی حوصله گفتم:ول کن مگه نمی گی شهروز اومده میرم پیشش

خندید و گفت : با این سرووضع ؟

- مگه چشه ؟

نگاهی به لباسهام انداختم .راست میگفت لباسهام چروک و نامرتب بود و روسری سرم نبود.خجالت کشیدمو سرمو پایین انداختم.

- حالا نمی خواد خجالت بکشی خواستم بگم پایین مهمون داریم تقریبا همه ی مردا اومدن.شام قراره دور هم باشیم.من آرینو میبرم حاضر شو بیام بریم پایین.

لبخندی زدمو گفتم : ممنون

بعد از رفتن مونا یک شلوار مشکی تقریبا جذب پوشیدم . زیر سارافونی مشکی وبا سارافون تقریبا مجلسی روکه با مونا خریده بودم تنم کردم وموهامو دوباره بستم روسری روسرم روهم مرتب کردم که مونا اومد دنبالم.

- مونا خوبم ؟

- اره عزیزم عالی هستی.فقط یه چیزی...

romangram.com | @romangram_com