#بانوی_کوچک_پارت_74
- اره خوب بود .
- خداروشکر
بعد از چند دقیقه سکوت درحالی که خوابم گرفته بود ناخوداگاه باصدای ارومی گفتم : شهروز
-جان دلم ؟
- کی میای ؟دلم واست تنگ شده
- میام عزیزم تا یک ساعت دیگه میام
- الان بیا
- میام اماده شم میام . توبخواب کمی استراحت کن بیدار که بشی من اونجام
- نمی خوابم می خوام منتظر بمونم بیای
- استراحت کن میام
باخواب الودگی گفتم : اومدم بخوابم دیدم ارین رو تخته کنارش دراز کشیدم .دستمو کشیدم به موهاش که عجیب دلم هواتو کرد.بیا شهروز تو رو خدا زود بیا
خنده ی ارومی کرد . از پشت گوشی صدای اروم ب*و*سیدن اومدن و شهروز باصدای ارومی که کم کم محو میشد گفت : می ب*و*سمت عزیزم بخواب بیدار که بشی من اونجام
ناخوداگاه لبخندی روی لبم نشست وخوابیدم.
با احساس دستی که روی صورتم بود از خواب بیدارشدم.چشم که باز کردم یک جفت چشم سیاه و براق جلوی صورتم بود . خنده ام گرفت آرین بود که از خواب بیدار شده بود و روی صورتم ضربه می زد تا بیدار بشم.خندیدم ب*غ*لش کردمو لپهای تپلشو محکم ب*و*سید . بعدهم خوابوندمش روی تخت و قلقلکش دادم . بلند بلند می خندید ضعف کردم واسه خنده هاش و دوباره ب*و*سیدمش.با صدای باز شدن در به سمت در برگشتم که دیدم مونا وارد اتاق شد و باخنده گفت : چیه صداتون تا پایین میاد خب باهم کیف میکنیدا
romangram.com | @romangram_com