#بانوی_کوچک_پارت_73


ناخود اگاه لبخندی روی لبم نشست کاسه رو گرفتمو با خودم بردم تو اشپزخونه اروم به مونا گفتم : میشه اینو جایی بذاری که من رفتنی ببرم ؟

- اره حتما اما چرا نخوردی ؟ خوش مزه بودا

- میدونم اما شهروز خیلی اش دوست داره میبرم باهم بخوریم

با این حرفم مونا بلند زد زیر خنده و با همون دستهای کفیش محکم ب*غ*لم کرد و گونه مو ب*و*سید.

- الهی من فدات بشم

فریماه گفت : چی شده مونا خیلی خوشحالی خیلی خنده دار بود بگو ماهم بخندیم

مونا : چیزی نبود که به تو مربوط بشه.

بعد هم به کار خودش مشغول شد.

بعد از رفتن همه ی مهمونا و تمیز کردن سفره و شستن ظرفها ملینا داشت جارو برقی می کشید منم کنار مونا بودم . ساعت4 بعد از ظهر بود خیلی خسته بودم . کمرم خیلی درد می کرد . دوست داشتم کمی دراز بکشم . واسه همین با پیشنهاد مونا که بهم می گفت برم بالا و استراحت کنم موافقت کردمو رفتم بالا به همون اتاقی که لباسهام توش بود . وارد که شدم دیدم ارین گوشه ی تخت خوابیده منم کنارش دراز کشیدم . نگاهم افتاد به موهاش عین موهای شهروز بود . دلم هوای شهروزو کرد . گوشیمو از توکیفم برداشتم دوباره درازکشیدمو ناخوداگاه شماره ی شهروزو گرفتم . بعد از چند تا بوق صدای خواب الودش و که شنیدم لبخندی روی لبم نشست.

- جانم ؟

اروم گفتم : سلام

من به خاطر ارین اروم حرف می زدمو اون خواب الود بودن اروم جواب میداد. -نفس بلندی کشید و گفت : سلام عزیز من.خوبی؟

- خوبم

- خوش گذشت ؟

romangram.com | @romangram_com