#بانوی_کوچک_پارت_72


- چه زحمتی الان میارم

بلند شدمو به اشپز خونه رفتم جلوی در که رسیدم دیدم کسی حواسش به من نیست و مشغول صحبت کردن هستند . مونا ظرف میشست و ملینا و پریا پشت به من داشتند میوه اماده می کردند و فریماه با بی قیدی پا روی پا انداخته بود و داشت حرف میزد.

فریماه : واقعا که مون این همه مدت از این داشتی تعریف می کردی ؟ این کج سلیقه گی ها از شهروز بعیده رفته چشم بازارو در اورده این دختره ی امل و پیدا کرده ؟

مونا تیز برگشت سمتشو گفت : درست حرف بزن ساره خیلی دختر ماهیه

ملینا : میدونی فریماه تو از اونجایی می سوزی که می خواستی اون استاد گیتار دماغ عملیتو قالب شهروز بدبخت کنی که نشد

با این حرفش سه تایی زدن زیر خنده و فریماه از عصبانیت سرخ شد.

پریا : به نظر منم دختر خوب و ارومیه پدرام خیلی ازش تعریف میکنه

فریماه : اما از نظر من اصلا در شان و کلاس شهروز نیست . شهروز خیلی ازش سرتره

ملینا باحاضر جواب گفت : تو روسنه نه کسی از تو نظر نخواست

دیدم اگه بیشتر وایسم دعوا بالا میگیره تک سرفه ای کردمو وارد شدم.با ورودم همه گی ساکت شدند فریماه ازم رو برگردوند . مونا با مهربونی گفت : چیزی می خوای؟

- یک سینی چای

- الان اماده میکنم ببری.

چایی رو بردم و به همگی تعارف کردم.زن عموی شهروز با ناراحتی ازم رو برگردوند و گفت نمی خورم . یک خانم دیگه هم بود که جوونتر بود و خصمانه نگاهم می کرد . دلم گرفتاز ازشون من اولین بارم بود که اینجا بودم و نمی دونستم چه بدی در حقشون کردم.

نازنین خانم بهم گفت : ساره جان بیا این کاسه ی آشتو بگیر چرا نخوردی ؟

romangram.com | @romangram_com