#بانوی_کوچک_پارت_71


منو از خودش جدا کرد نگاهی به صورتم انداخت و دوباره ب*غ*لم کرد و صورتمو ب*و*سید .صدای مونا بود که منو از وضعیتی که توش گیر کرده بودم نجات داد.

- عمه ولش کن خفه اش کردی بیچاره رو

زن منو از خودش جدا کرد به چهره اش با دقت نگاه کردم کمی شبیه شهروز بود .خودش بود خواهر بزرگتر شهروز . با چهرهای گوشت الود و چشمهایی مهربان.

سلام کردم . با محبت دوباره صورتمو ب*و*سید و گفت : سلام عزیزدلم خوش اومدی

سرمو پایین انداختمو گفتم : ممنون به کمک مونا زن منو از خودش جدا کرد .چشمم خورد به دختری که کمی عقب تر ایستاده بود و خیلی خصمانه و سرد نگاهم می کرد . با اشاره ی شیما خواهر شهروز دختر جلو اومد مثل همیشه پیش قدم شدمو سلام دادم دستم دراز کردم که دختر به سردی دستمو فشرد و گفت :خوش اومدی

مونا به سمتم اومد دستشو انداخت دور کمرمو گفت : معرفی می کنم ایشون فریماه جان دخت عمه ی من و خواهر زاده ی شهروز هستند .

دوباره نگاهش کردمو گفتم : خوش بختم

فریماه جوابی نداد و رفت.دلم گرفت از رفتارش .مونا زیر گوشم گفت ولش کن کمی نچسبه با همه همین طوره.بعد هم بلند تر گفت بیا بریم سفره رو اماده کنیم.با هم به اشپز خونه رفتیم پریا و ملینا اونجا بودند با دیدنشون لبخندی روی لبم نشست با محبت دعوتم کردند که کمکشون کنم.من شدم مسول تزئیین اش و شله زرد هاشون.

یک ساعتی مشغول بودیم همه چیز اماده بود فریماه پیش ما نیومدتو سالن نشسته بود و با گوشیش مشغول بود.بعد از یک ساعت که سفره ها انداخته شدند مهمونها هم کم کم از راه رسیدند . مراسمشون برام جالب بود همه ی مهمونها خانم هایی بودند از طبقه ی بالای جامعه اما لباس پوشیدنشون جالب تر بود همگی لباسهایی پوشیده و شیک به تن داشتند و روسری سرشون بود . من فقط گوشه ای ایستاده بودم و نگاه می کردم . پریا به سمتم اومد و ازم خواست باهاش برم و کنار زهرا خانم مادر پدرام و خودش بشینم خواستم بشینم که دیدم یک خان مسن بایه نگاه غمگین نگاهم می کنه . نمی دونم چرا اما دلم گرفت از نگاه غمگینی که داشت . فاصله ی پیر زن بامن خیلی کم بود . رو به زهرا خانم گفت : معرفی نمی کنی زهرا جان ؟

زهرا خانم دست پاچه شد و خواست چیزی بگه که شیما خواهر شهروز به حرف اومد : زن عمو جان ایشون ساره عزیز دل ما و عضو جدید خانواده مون هستند.

پیرزن سوالی نگاهش کرد که مونا در حالی که با یک سینی چای وارد می شد گفت : نورچشمی عمو شهروه دیگه

پیر زن نگاه غمگینشو دوباره به سمت من حواله کرد و زیر لب گفت:مبارکه

بعدهم مشغول کار خودش شد.دلم گرفت از نگاهش دوست نداشتم دلیل غمگینی نگاهش من باشم. تا اخر مراسم همونجا نشستم و سرمو پایین انداختم.بعد از تموم شدن مراسم یک سری از مهمونا رفته بودند که زهرا خانم چایی خواست.گفتم من میارم

- زحمتت میشه عزیزم

romangram.com | @romangram_com