#بانوی_کوچک_پارت_70
مونا منو از خودش جدا کرد و ب*و*سه ی محکمی روی گونه ام زد و گفت : نگران چیزی نباش من باهات
- من کسی رو نمیشناسم
- نترس همه رو بهت معرفی می کنم .نگران نباش اصلا از اول تا اخر پیش خودم باش ، باشه ؟ حالا بیا بریم
- باشه
دوباره با مونا به سمت خونه حرکت کردیم.هر چقدر به در هال نزدیک تر می شدیم استرس من هم بیشتر میشد . با باز شدن در توسط مونا چشم دوختم به رو به روم . حدود 20 نفری خانم بودند که همگی لباس مشکی تنشون بود و مشغول کار کردن بودن .خوشحال شدم که کسی حواسش به ما نیست اما وقتی مونا باصدای بلندگفت : بفرمایید اینم ساره خانم گل گلاب سفارش شده از طرف اقا شهروز
همه ی سرها به سمتمون برگشت و همگی برای لحظه ای متوقف شدند همه زل زده بودن به من وکسی حتی از جاش جم نمی خورد من داشتم از خجالت اب می شدم . سرمو پایین انداختمو اروم گفتم : سلام
لحظه ای هیچ صدایی از کسی خارج نشد انگار همگی تو بهت فرورفته بودند . صدای یه نفر همگی رو به خودشون اورد . یه زن با یک چهره ی شیرین و مهربون به سمتم اومد و محکو ب*غ*لم کرد و صورتمو ب*و*سید و گفت : سلام به روی ماهت عزیزم
قیافه ی اشنایی داشت اما یادم نمی اومد کجا دیده بودمش .داشتم نگاهش می کردم که مونا گفت:بفرمایید اینم مامان خوشگل من نازنین خانم
بازهم نگاهش کردمو زیر لب گفتم : ببخشید مزاحم شدم
- خواهش می کنم عزیز دلم شما مراحمی بیا تا با بقیه اشنات کنم
همراهش حرکت کردم و یک خانم دیگه که سن و سال بیشتری داشت هم به سمتم اومد اونم به گرمی باهام روب*و*سی کرد و فهمیدم که مادر پدرامه.خنده ام گرفته بود من به عنوان جاری این خانم ها اینجا بودم و این خانم ها هر کدوم جای مادر های من بودند . به بقیه هم معرفی شدم بیشتر شون از همسایه ها و اشنایان بودند.ملینا خواهر بود که 20 سال داشت و عین مونا سرشار از مهربانی بود و سریع تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.پریا هم خواهر پدرام بود والبته یک برادر دیگه هم به اسم پویان داشت.پریا از ما بزرگتر بود 28 سالش بود و یک پسر 7 ساله داشت اون هم مثل برادرش برخورد گرمی با من داشت.بعد از احوال پرسی با همه مونا منو به سمت بالا هدایت کرد و از من خواست لباسهامو عوض کنم.باهم بالا رفتیم. - بیا ساره جان لباسهاتو عوض کن بریم پایین سفره رو اماده کنیم تا یک ساعت دیگه مهمونا میان
- باشه ممنون
مونا پایین رفت نمازمو خوندم و شروع کردم به حاضرشدن . با توجه به خانم هایی که پایین دیده بودم کت و دامن مشکی براقمو به همرا یک ساپورت ضخیم پوشیدم بعدهم یک روسری مشکی با رگه هایی از طلایی که خیلی شیک بود سرم کردم و موهای جلویی سرم رو هم کمی حالت دار روی صورتم ریختم و کمی ارایش کردم . دوست داشتم به نظر همه عالی بیام . یک جفت صندل مشکی شیک هم پوشیدم و پایین رفتم.
باخجالت پله ها رو پایین می رفتمو چشم می چرخوندم دنبال یک اشنا که یک چیزی محکم بهم برخورد کرد و اگه میله های کنار پله رو نگرفته بودم حتما زمین می خوردم . تا به خودم بیام فهمیدم در آ*غ*و*ش کسی هستم که مرتب داره منو می ب*و*سه و زیر لب چیزهایی میگه.
romangram.com | @romangram_com