#بانوی_کوچک_پارت_69


-هروقت بخوای میام

- حتی اگه دودقیقه دیگه زنگ بزنم ؟

شهروز درحالی که موهای بیرون ریخته از روسریمو داخل میبرد و روسریمو صاف میکرد .خم شد ب*و*سه ای کوتاه روی گونه ام نشوند و باصدای ارومی گفت:حتی اگه دو دقیقه دیگه زنگ بزنی حالا برو دیره.

پیاده شدمو چادرم سرکردم سرمو دوباره داخل بردمو پرسیدم : کی میای ؟

بلند خندید و گفت : ساره تو چقدر منو دوست داشتنی من نمی دونستم . میام احتمالا عصری با پدرام بیاییم اینجا

- باشه منتظرتم

- برو به سلامت

استرس شدیدی گرفته بودم من از اقوام شهروز فقط خواهرش و به همراه دوتا برادرهاش و همسراشون یک بار دیده بودم.اونم بعد از عقد که 5تایی اومده بودند خونه ی شهروز واسه دیدن من.فقط 5 دقیقه توسالن بودم بعدش لج کردمو رفتم تو اتاقم . واسه همین چیزی ازشون یادم نبود.با دلهره ی شدی خواستم زنگ بزنم که منصرف شدم وخواستم شماره ی مونا رو بگیرم که در باز شد و مونا بیرون اومد.با مهربونی ب*غ*لم کرد و گفت : اینجایی ساره یک ساعته منتظرم چرا زنگ نمی زدی

- خجالت می کشیدم

-عیبی نداره عزیزم بیابریم تو همه منتظرت هستند

دستمو کشید و باهم وارد شدیم.چشم دوختم به حیاط بزرگ روبه روم.خیلی بزرگ بود حتی بزرگتر از حیاط خونه شهروز.

مونا همین طور دست منو میکشید و با خودش میبرد . یک لحظه ایستادم که مونا به سمتم برگشت و پرسید : چی شد

- میگم مونا کیا هستن ؟ یه وقت بد نباشه من اومدم می خوای برگردم به خدا شهروز با هزار تا کلک منو اورده اینجا

بغضم گرفته بود . مونا ب*غ*لم کرد و در حالی که کمرمو نوازش میکرد گفت : نگران چی هستی ساره ؟ تو مهمون مایی درضمن مطمئن باش همه ی اونهایی که تو هستند منتظرن ببیننت .ما همگی دوست داریم باور کن

romangram.com | @romangram_com