#بانوی_کوچک_پارت_66
- نه این تصمیم هردومونه . من که هیچ وقت تو رو مجبور به کاری که نخوای نمی کنم مگه غیر از اینه ؟
با حالتی طلبکارانه و متعجب نگاهش کردم که خندید حلقه ی دستهاشو تنگ تر کرد و نفس عمیقی کشید : این از درست اما فردا تعطیله یکم زود بیدار شو اماده باش زن داداش خواسته یکم زودتر بریم
در حالی که خودمو از حلقه ی دستهاش ازاد میکردم گفتم:باشه
- افرین عزیز شهروز حالا برو بخواب
- شب به خیر
- شبت بخیر بانو کوچولو
صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدمو یاد مهمونی امروز افتادم پایین که رفتم چشمم خورد به میز صبحانه ی چیده شده .اشتهایی نداشتم واسه خودم یک چایی ریختمو نشستم سر میز . فکرم مشغول امروز بود . استرس داشتم و می ترسیدم اما به خودم دلداری می دادم که شهروز هست نگران نباش
- صبح به خیر ساره خانم سحر خیز شدی
لبخندی زدمو نگاهش کردم . تازه از حموم اومده بود موهای سیاه نم دارش رو به سمت بالا شونه کرده بود و طبق معمول یک تیکه از موهاش از بقیه جدا شده بود و روی پیشونیش ریخته بود. دلم ضعف می رفت واسه حالت موهاش.
- کجایی ؟
از جا بلند شدمو به سمتش رفتم روبه روش که ایستادم کمی روی پا بلند شدم و دستمو به سمت موهاش بردم و اون قسمتی که پایین افتاده بود و با دستم به سمت بالا هدایت کردم .لبخند مهربونی به صورت شهروز پاشیدمو نگاهمو دوختم به چشمهاش و زیر لب گفتم:حالت موهاتو دوست دارم
یکه ای خورد و خیره نگاهم کرد منم سرمو پایین انداختمو سرجام برگشتم خودمو مشغول نشون دادم اما هنوز خیرگی نگاهشو حس می کردم . بعد از چند لحظه به خودش اومد و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده پرسید:صبحونه بخور اماده شو بریم
باز هم نگرانی وجودمو پر کرد پرسیدم:نمیشه دیرتر بریم من که کسی رو نمی شناسم اصلا نمی دونم مراسمشون چطوریه . چی باید بپوشم می ترسم
دستمو که روی میز بود گرفت و گفت : نترس هم من هستم هم مونا و هم پدرام نگرانیت بی مورده بخور باید بریم
romangram.com | @romangram_com