#بانوی_کوچک_پارت_65
با حالتی پرسشی نگاهش کردم که به حرف اومد
- فردا بیست و هشتم ماه صفره
- اهان از اون لحاظ خوب چی شده؟
- زن داداشم مادر مونا هر سال نذر داره این روز یک سفره ی نذری باز میکنه حالا هم دعوتمون کرده فردا باید بریم اونجا
نگرانی و ترس تمام وجودمو پر کرد خیره بهش شدم که انگاری دردمو فهمید
- ساره عزیز من نمیشه که تا اخر عمرت فقط تو خونه باشی بالاخره باید بیرون بری و دوباره برگردی بین مردم
عین بچه های تخس شونه ای بالا انداختمو گفتم : نمی خوام من بیرونو دوست ندارم دوست دارم همین جا باشم
بی هوا دستشو انداخت پشت کمرم و منو به سمت خودش کشید . لبخندی ناخوداگاه روی لبم نشست .سرمو به بازوش تکیه داد و در حالی که موهامو نوازش می کرد گفت : عزیز من تا اخر عمرت تا هر وقت که بخوای اینجا خونه ی توئه اما نمیشه که به فکر خودت نباشی بالاخره باید فکر اینده ات باشی
دلم هری ریخت پایین سریع سرمو از روی بازوش جدا کردمو نگاهمو بهش دوختم منظورش چی بود ؟
نگاه غمگین شهروز تو نگاهم گره خورد مثل این چند روزه نگاه خسته ای بهم کرد و دوباره منو کشید سمت خودش با این تفاوت که این بار سرم روی سینه اش قرار گرفت.
- فکر بد نکن تو تا هر وقت بخوای می تونی این جا بمونی منظورم این بود که من دوست دارم درستو ادامه بدی و واسه خودت کسی بشی دوست ندارم تو اینجا حوصله ات سر بره و وقتتو بی خودی تلف کنی . چه میدونم کلاسهای مختلف برو سرخودتو گرم کن اصلا خرید برو هر کاری که دوست داری . نفس عمیقی کشید و گفت : فقط تنها و بی حوصله نباش
به حرف اومدم : دوست ندارم درس بخونم
خندید و گفت : برعکس همه حرف می زنی اما من یک پیشنهاد دارم ببین تا دو ماه دیگه دانشگاه شروع میشه باهم میریم دنبال کارهات وتو میری درستو تموم میکنی بعدش دیگه بقیه اش با خودته حیف این چند واحد مونده ات پاس نشه چه طوره؟
سرمو بلند کردمو دلخور نگاهش کردم : نمی دونم خیلی حوصله ی درس خوندن ندارم اما اگه تو تصمیم گرفتی حرفی ندارم
romangram.com | @romangram_com