#بانوی_کوچک_پارت_64


بعد از رفتن حامد شهروز به سمت پنجره اتاقش رفت و در حالی که به ماشینهای در حال رفت و امد چشم دوخته بود به حرفهای حامد در مورد ساره فکر می کرد . یاد ساره باز هم وجودش را لبریز از خوشی و شادی کرد.

جایگاه ساره در زندگیش چه بود ؟ ایا می توانست به همین سادگی ساره را رها کند ؟ نه این جوابی بود که به همه ی سوالهایش می داد یاد حرف دیروزش به ساره افتاد . واقعا جانش به جان ساره بسته شده بود . در واقع ساره گنجینه ی تمام نداشته هایش بود.حضور ساره گرما بخش محفل تنهایی اش بود بودن ساره به او حس قدرت می داد حس حامی بودن حس تنها نبودن و از همه مهم تر حس زندگی کردن .

اما ایا می توانست ساره ای که اکنون جانش شده بود را داشته باشد یاد حرف حامد افتاد . نباید این دختر پاسوزش می شد پاسوز تنهایی اش . ناخودآگاه بغضی در گلویش نشست و ارام زمزمه کرد : خدایا تقدیر من از اول زندگی ام تنهایی بوده

نفس عمیقی کشید و گفت : خدایا تو که با من باشی برایم بس است اما ایا بس نیست تنهایی 40ساله ام؟

از سویی دیگر حامد نیز در اتوموبیلش فکر میکرد در واقع دلش می سوخت برای برادر زاده ی عزیز تر از جانش .می خواست شهروز تکلیفش را بداند هیچ چیز معلوم نبود نباید می گذاشت شهروز وابسته به ساره ای شود که معلوم نبود بعد از بهبود حالش پیش شهروز می ماند یا نه ؟در واقع حامد حس کرده بود تغییراتی را در شهروز و نمی خواست روزی با رفتن ساره شهروز را تنها و غمگین ببیند . شهروزش کم غم ندیده بود در زندگی و حامد یاد تلاشهای بی وقفه اش برای ساختن شهروز امروز افتاد و باز هم نگرانی وجودش را پر کرد تحمل بازگشت شهروز به روزهای غم را واقعا در این روزهای پیری نداشت .





ســاره

یکی دو روزی میشد که شهروز خیلی گرفته و پکر بود مدام در حال کار کردن بود این روزها حتی یک سری از کارهاشو توخونه انجام میداد . می فهمیدم خسته است و حوصله نداره گاهی اوقات هم فکر می کردم به خاطر کار اون شبم از من دلگیره . کاری نمی تونستم انجام بدم و این منو خیلی عذاب می داد دوست نداشتم شهروز ناراحت باشه خواه ناخواه این روزها منم کمتر حرف می زدم .

شب بعد از شام می خواستم برم بخوابم که شهروز صدام کرد ذوقی کردم که نگو بعد از دو روز بالاخره شهروز بامن حرف زده بود.

- بله ؟

با لبخند خسته ای که روی لبش بود اشارم کرد کنارش بشینم . وقتی کنارش جای گرفتم گفت : فردا چه روزیه؟

- خوب فکر کنم سه شنبه

خندید و دستمو گرفت ودر حالی که پشت دستمو نوازش می کرد گفت : منظورم این نبود که

romangram.com | @romangram_com