#بانوی_کوچک_پارت_63


- شهروز راستش امروز اومدم در مورد ساره حرف بزنیم.

نگرانی ریشه دواند در وجود شهروز : چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟

- نه نگران نشو اتفاقی نیفتاده اما…

صدای تقه ای که به در خورد باعث قطع شدن کلامشان شد . منشی با سینی قهوه وارد شد و بعد از گذاشتن ان روی میز اتاق را ترک کرد . شهروز منتظر چشم دوخت به دهان حامد .

- می خوام یک راست برم سر اصل مطلب کی می خوای تکلیف ساره رو مشخص کنی؟

- چه تکلیفی دایی ؟

- تکلیف زندگیشو ؟

- اون که مشخصه ساره داره زندگی می کنه و مشکلی هم نداره منظورتونو متوجه نمیشم .

حامد در حالی که جرعه ای از قهوه اش می نوشید گفت: متوجه نمی شی یا نمی خوای متوجه بشی

شهروز منتظر چشم دوخت به دهان حامد

- ببین شهروز واقعیت اینه که این دختر نزدیک 5 ماهه داره با تو زندگی می کنه باید تکلیفشو روشن کنی . قرار بود عقدش کنی که بد نام نشه بعد هر وقت خواست طلاقش بدی . کم کم باید فکر رها کردنش باشی این دختر جوونه هزار تا ارزو داره نذار به خاطر این که کسی رو نداره . از سر اجبار وابسته ات بشه خودت که از وضعیتت خبر داری نمی خوام این دختر از سر نداری پاسوزت بشه . قولت که یادت نرفته

شهروز نگاه خسته و غمگینی به حامد انداخت و گفت : این چه حرفیه دایی . من سرم بره قولم نمیره حواسم هست .بعدهم نیشخند غمگینی زد و رو به حامد ادامه داد من از وضعیت خودم باخبرم نمی ذارم ساره پاسوز من بشه مطمئن باش اما حالا زوده ساره حالش خوب نیست باید خیالم از بابت مشکل تنفسیش راحت بشه تازه باید بره دنبال ادامه ی درسش بعد از این که مدرکشو گرفت و حالش بهتر شد می ذارم بره . مطمئن باش حتی واسه ازدواجش خودم پیش قدم میشم و واسش یه همسر خوب پیدا می کنم.

حامد در حالی که برمی خواست دستس روی شونه ی شهروز گذاشتو گفت : از من دلگیر نباش میدونی که چقدر واسم عزیزی من فقط خوبی تو رو می خوام

شهروز دست دایی را به گرمی فشرد و بی حوصله و غمگین جواب داد می دونم دایی ممنونتم

romangram.com | @romangram_com