#بانوی_کوچک_پارت_67
به زور چند لقمه خوردمو بالا رفتم.از بین لباسهام یک دست کت و دامن شیک و براق مشکی برداشتم لحظه ی اخر سارافون شیکی که با مونا خریده بودم رو هم برداشتم . پالتومو تنم کردم کمی ارایش کردم .وسایلمو برداشتمو پایین رفتم شهروز تو سالن منتظرم بود با دیدنم لبخندی زد و به سمتم اومد . سریع گفتم : من حاضرم بریم
لبخندی بهم زد اما یک دفعه اخم کرد و گفت : چادرت کو ؟
چادر عربی مجلسی رو که تازه خریده یودم نشونش دادمو گفتم ایناهاش بریم تو ماشین می پوشم .خندید و با یک دستش وسایلمو از دستم گرفت و با دست دیگرش دستمو گرفت . فشار کوچکی به دستم وارد کرد و گفت : بریم
خندیدمو گفتم : بریم
ساعت یازده بود که شهروز ماشینو جلوی در خونه ی برادرش شهاب نگه داشت و به سمتم برگشت و گفت : خوب ساره خانم پیاده شو باید بری تو
برگشتم سمتشو باتعجب پرسیدم : مگه تو نمیای
- نه
باصدای بلند و جیغ مانندی تکرار کردم : نمیای ؟
برگشتم سمت شهروز و منتظر نگاهش کردم خندید و گفت : نمیام
دست به سینه نشسستمو گفتم :عیب نداره بهتر بریم باهم بر می گردیم
- نمیشه ساره جان باید خودت بری تنهایی
دلخور نگاهش کردمو پرسیدم : چرا نمیای بیابا هم بریم خودت گفتی میای
دست دراز کرد و دستمو گرفت:من نگفتم میام گفتم من هستم همیشه کنارت هستم فامیلهای من که ترس ندارن میری تو مونا هست تنها نیستی
- پس توچی ؟
romangram.com | @romangram_com