#بانوی_کوچک_پارت_42
- قول میدی نیای پایین می خوام باهاشون حرف بزنم
کلافه پوفی کرد و دستی تو موهاش برد و گفت : باشه اما تو هم قول بده زود بیای که من نیام پایین
- قول میدم
به سمت قبرها حرکت کردم با شیشه ی گلابی که اورده بودم روی سنگ قبرها رو شستمو شروع کردم به فاتحه خوندن که یه دفعه اشک از گوشه ی چشمم پایین چکید و شروع به گریه کردم و در حین گریه باهاشون حرف میزدم
- سلام بی معرفتا رفتید بی خیال ساره شدید حداقل یکی تون به خوابمم نمی یایید . دلگیرم ازتون چی میشد منم با خودتون ببرید ؟ بابا جون ساره ات تنهاست دلش گرفته بی کس شده چیکار کنم بدون شما ؟ من که کسی رو ندارم
گریه می کردمو همین طوری حرف میزدم سرمو گذاشته بودم روسنگ قبرو گریه می کردم .کم کم تنگی نفس داشت به سراغم می اومد که صدای بوق ماشینی به گوشم رسید سر که بلند کردم شهروزو تو ماشین دیدم که اشاره می کرد برم پیشش خداحافظی کردمو روی قبرها رو ب*و*سیدمو بی حال به سمت ماشین رفتم درماشینو که باز کردم موجی از هوای گرم حالمو بهتر کرد.
نمیشنیدم شهروز چی میگه . بی حال دستمو بردم توی کیفم و اسپریممو دوبار پشت سرهم زدمو سرمو به پشتی ماشین تکیه دادم و چشمهامو بستم . بعد از کمی که حالم بهتر شد چشمهامو بازکردمو گفتم:
- ممنون
تااین حرف و زدم شهروز نگاه ناراحتی بهم انداختو بی تفاوت بهم گفت : خواهش میکنم
بعدهم روشو برگردوند سمت بیرون و تا خونه دیگه حرفی نزدیم . ساعت 6 بود که رسیدیم.
وارد خونه که شدیم خواستم برم تو اتاقم که دیدم شهروزم داره میره سمت اتاقش به خودم جرات دادمو جلوی روش ایستادمو پرسیدم:
-چیزی شده؟
- نه
- من کار بدی کردم
romangram.com | @romangram_com