#بانوی_کوچک_پارت_32
آخرین باری که من شهروز آریانژادو دیدم مراسم هفتم مادرم بود.خوب یادم می یاد کمی دورتر همراه اقای صارمی ایستاده بود و با اینکه عینک دودی زده بود اما احساس می کردم که نگاهش با من . کسی رو نداشتم برای مراسم هفتم همراهم سر خاک بیاد فکر می کردم کسی نیاد اما در کمال ناباوری دیدم که زن عموزینت حلوا پخته بود و چند نفر از اقوام هم بودند شاید سر جمع باعمو مهدی اینا 20نفری می شدیم ، بازهم غنیمت بود که تنها نبودم.گریه ام نمی اومد چشمه ی اشکم خشکیده بود و صدام به کل گرفته بود این چند روز این قدر حمله ی تنفسی بهم دست داده بود که دیگه جونی واسم باقی نذاشته بود ، بی حال کنار قبر مامان نشسته بودم و گلهای کنار دستمو پر پر میکردم می ریختم روی قبر مامان.سرم پایین بود که دستی رو دیدم که روی قبر مامان نشست به منظور خوندن فاتحه سر بلند کردم که چشمم خورد به شهروز.سرش پایین بود و داشت فاتحه می خوند.سرشو بلند کردچشم دوخت به چشمهام و با نگاه مهربون و محزونی گفت
-ساره جان تسلیت می گم
اهمیتی بهش نداد و دوباره سرمو انداختم پایین و مشغول کار خودم شدم.
صدای زن عمو زینت منواز خاطرات اون روز بیرون کشید
-گوشت بامنه دختر؟
برگشتمو نگاه بی تفاوتی به زن عموانداختم.
- ببخشید حواسم نبود ، چیزی می گفتید زن عمو ؟
پشت چشمی نازک کرد و گفت:پس من یک ساعته دارم با دیوار حرف می زنم؟
بی تفاوت نگاهمو ازش گرفتمو چشم دوختم به بیرون.
-ببین ساره بذار بی رو در وایسی باهم صحبت کنیم.اریا نژاد بدجوری خاطر خواهت شده که دست بردارنیست.توهم باید یکم واقع بین باشی تاکی قراره اینجا باشی ؟ درضمن توخودت بهتر از وضعیت خودت خبر داری یه دختر مریض وبدون خانواده . ناراحت نشیا اما برو روی انچنانی هم نداری که دلمون خوش باشه کی از این بهتر ؟ پولدار همه چی تموم اگه تو عقل داشته باشی تا تنور داغه نونو می چسبونی . 37-38سالشه قیافه شو که دیدی والا از سرتم زیادیه . زنشو خیلی وقته طلاق داده یه دختر 16-17 ساله هم داره که بامادرش خارج زندگی می کنه . والا گ*ن*ا*هش گردن اونایی که میگن ظاهرا این آقا شهروز نمی تونه بچه دار بشه . بعد از تولد دخترش تصادف می کنن و تو تصادف مشکلاتی واسش پیش میاد که عقیم میشه. بین خودمون باشه ها اما بچه می خوای چیکار ؟ بهتر ... ده سال دیگه که از پابیفته تو تازه اول جوونیته و تمام مال ومنالش بهت می رسه.
برگشتمو نگاه تند و تیزی به زن عمو انداختم.
-وا ! ازما گفتن بود خودت که می دونی عموت داره کارهامونو راست وریس میکنه دوماه دیگه می خوایم بریم پیش ماهان چند ماهی اونجا باشیم.شایدم اگه دیدیم اوضاع خوبه واسه همیشه موندیم.ماکه رفتیم تو قراره کجا بری ؟ هان ؟ خونه رو که نمیشه دستت سپرد . بالاخره توهم باید فکر خودت باشی بعدا گله نکنی که چرا بهت نگفتما
زن عمو این حرفها رو زد و خواست بره اما انگار چیزی یادش افتاد که برگشتو گفت:
-ببین ساره من و عموت خیلی زحمتتو کشیدیم خودت که می دونی تا حالا داریم خرجتو می دیم خرج مادرتو کفن ودفنشم که باما بوده حالاتو باید واسه عموت جبران کنی . عموت به خاطر بدهی به آریانژاد ممنوع الخروجه اگه تو قبول کنی اونم قول داده از بدهی عموت بگذره . قبول کن بذار هم تو از دست ما راحت بشی وهم ما از دست تو . خوددانی خوب فکرهاتو بکن
romangram.com | @romangram_com