#بانوی_کوچک_پارت_31
خونه رفتم ودوش گرفتم یک ساعتی استراحت کردمو برگشتم دلم طاقت دوری از مامانو نداشت .همین قدرم از زن عمو ممنون بودم .
دو روز دیگه گذشت و حال مامان خوب نشد.مدام هزیون می گفت واین منو نگران می کرد یک شب که کنار تختش نشسته بودم سرموگذاشتم روزدست مامان وخوابم برد که احساس کردم کسی داره موهامو نوازش می کنه چشم باز کردم دیدم مامانه مثل قدیما خوب خوب بود,پریدم روی تخت و ب*غ*لش کردم
-مامان گلم خوب شدی؟الهی ساره فدات بشه
چیزی نگفت فقط ب*غ*لم کردو موهامو ب*و*سید.منم بابغض ب*غ*لش کردمو شروع کردم به حرف زدن.از همه چی می گفتم از ارزوهام واز اینده ، ازش گله داشتم بهش میگفتم حالا که خوب شده از خونه عمو یاور میریم و دوتایی ...
همین طور حرف می زدم اما مامان فقط بالبخند نگاهم می کرد گفتم چرا چیزی نمی گی مامان؟
-ساره مامان جان من باید برم نمی تونم پیشت بمونم ، منتظرم هستن
-کجا مامان باهم می ریم اصلا خودم می برمت
-نه تو باید بمونی عزیز مادرکسی منتظرته
- کی؟
-می فهمی کمکش کن ، من همیشه مواظبتم
دستشو گرفتمو گفتم نه مامان باهم میریم در کمال ناباوری دیدم دست مامان سرد سرده جیغی کشیدمو از خواب پریدم.چشم دوختم به مامان صورتش سفید سفید بود.دستشو گرفتم سرد بود.جیغ زدمو گریه کردم .مامان گلمو صدا می زدم اما جوابی نمی داد.پرستارهای بخش اومده بودند تو اتاق و سعی داشتن منو از مامان جدا کنن اما کسی حریفم نمی شد.من فقط مامانم می خواستم.هیچ کس منو نمی فهمید همه ی زندگیم از دستم رفت تنها و بی کس شده بودم.اون قدر جیغ کشیدم که بازهم نفس کم اوردمو از حال رفتم.
..........................................................................
دو ماه از مرگ مامان می گذشت و من مثل یک تکه سنگ شده بودم سرد و یخ.حوصله ی هیچ کس و هیچ چیزو نداشتم.با کسی حرف نمی زدم از صبح تا شب فقط کار می کردمو یک کارو صدبار انجام می دادم.انگار وسواس گرفته بودم.خیلی لاغرو رنگ پریده شده بودم .روزی ده بار ظرفها رو می شستمو اب می کشیدمشون . ده بار خونه رو گردگیری می کردم .فکر کنم وضعیتم خیلی خراب بود که دیگه زن عمو زینتم دلش به حالم سوخته بود.خیلی وقتها کاری به کارم نداشت واین وقتا من خودموتو زیر زمین حبس می کردم و تخت مامانو می بوئیدمو گریه می کردم.خانواده ی عمو مهدی رو خیلی کم میدیدم یکی دوباری بیشتر ندیدمشون بیشتر عمویاور اینا می رفتن اونجا.البته همون یکی دو باری هم که دیدمشون زن عمولیلا اونقدر زخم زبون می زد و مسخره ام میکرد که تو دلم صدبار قربون زن عمو زینت می رفتم.عمو مهدی ام که دیگه هیچ انگار نه انگار من برادر زاده اش هستم دقیقا به من به چشم کلفت خونه ی برادرش نگاه می کرد این قدر بی معرفت بودند که نخوام ببینمشون.
امروز از اون روزایی بود که اصلا حوصله نداشتم چیزی که واسم عجیب بود این بود که زن عمو از صبح به زور منو اورده بود بالا و هی بهم خدمت می کرد و کلافه ام کرده بود.همین طور که بی توجه بهش داشتم از پنجره بیرونو نگاه می کردم صداش به گوشم رسید,بازهم داشت از خواستگاری اریانژاد می گفت
romangram.com | @romangram_com