#بانوی_کوچک_پارت_30
کم کم ارامشم رفت و جاشو به نفرت داد ومن متنفر شدم از ادمی که همه ی زندگیمو ازم گرفته بود .من شهروزو مقصر تمام بد بختی هام می دونستم.
سعی کردم با ارامش شروع به حرف زدن کنم اما هر لحظه عصبانیتم بیشتر میشدو صدام ناخوداگاه بالا می رفت:
-به به اقای اریانژاد . مشتاق دیدار.البته خدمت رسیده بودم برای عرض ادب اما یادمه مثل یه تیکه اشغال پرتم کردید وسط خیابون.میگن که ثروتمندید صد البته که درست میگن . شما ادمای پولدار با له کردن ما بد بخت بیچاره ها به اینجا رسیدید . پاتونو می ذارید رو زندگی ما بعد که بالا رفتید از اون بالا با پوزخند نگاهمون می کنید.
همین طوری با بغض حرف میزدم نمی خواستم جلوی این ادمها اشک بریزم.عمو یاور بهم تشر زد :بسه ساره بشین
شهروز با هر کلمه از حرفهای من سرخ و سرختر میشد.اما من توجهی نداشتم.برگشتم سمت عمو یاوروبا درد گفتم:چی بسه عمو.داری با زندگی من چیکار میکنی عمو
داشتم نفس کم می اوردم لحظه ای سرم گیج رفت که دستمو گرفتم به دیوار که نیوفتم.
عمو یاور دلش به حال سوخت خواست بیاد طرفم که اجازه ندادم گفت:بسه دختره ی احمق الان حالت بد میشه
با درد و ناراحتی نگاهش کردمو گفتم:عمو واقعا نگران منی؟باورنمی کنم.من حتی اگه بمیرم هم واسه شما فرقی نمی کنه
بابغض نگاهی به سالن انداختم وزیرلب به عمو گفتم:خیلی بی انصافی عمو ...خیلی
اقای صارمی گفت صبر کن دخترم داری اشتباه می کنی
توجهی نکردم خودمو به زیر زمین پیش مامان رسوندم.بالای سرش نشستمو یه دل سیر گریه کردم .سینه ام خس خس میکرد و این ازارم میداد.اسپریم استفاده کردمو پیش مامان دراز کشیدم.ب*غ*لش کردمو بوئیدمش .آ*غ*و*ش مادرم بوی ارامش میداد.ارومم می کردو بهم می فهموند که تنها نیستم . که هنوز مادرمو دارم و این یعنی با ارزش ترین چیز در زندگی من . بقیه ی چیزها برای من مهم نبود.
کم کم ارامش وجودمو پرکردو به خواب رفتم.
یک هفته از شب مهمونی می گذشت . عمو و زن عمو حرفی از مهمونی نمی زدند واین منو متعجب می کرد.حال مامان روز به روز بدتر می شد و این منو نگران می کرد.تب بالایی داشت وباید تو بیمارستان بستری می شد.من پول کافی نداشتم مجبور شدم بازهم از عمو یاور کمک بخوام ودرکمال تعجب عمو موافقت کرد این کارو برای من انجام بده حتی زن عمو زینتم خیلی کمکم می کرد .
حال مامان روز به روز بدتر می شد تبش به هیچ وجه قطع نمی شد و این منو نگران می کرد هرشب پیشش بودمو اصلا خونه نمی رفتم .در کمال ناباوری یک روز زن عمو ازم خواست برم خونه و استراحت کنم نمی خواستم قبول کنم اما واقعا احتیاج به استراحت داشتم سینه ام خس خس می کردو اذیت زیادی داشت فشارو استرسی که تحمل کرده بودم به علاوه ی بوی بیمارستان روی ریه ام تاثیر گذاشته بود.
romangram.com | @romangram_com