#بانوی_کوچک_پارت_27


اهمیتی ندادم و به سمت اشپز خونه رفتم که زنگ خونه به صدا در اومد . صداهایی از هال می اومد.صدای ذوق زده ی زن عمو زینت که خوش امد میگفت وصدای تعارف عمو یاور که کسی رو به داخل دعوت میکرد.تو اشپز خونه بودم که عمو یاور صدام کرد.

عمو یاور صدام کرد که برم پیششون

-ساره جان عمو بیا پیش ما زحمت نکش زن عموت کارها رو انجام میده

شوکه شدم .من از کی ساره جان بودم و خودم خبر نداشتم.وارد سالن که شدم داشتم شاخ در می اوردم,مهمونهای عمو یاور اقای صارمی ومرد چشم خاکستری بودند.اروم سلام کردم مرد چشم خاکستری جوابمو نداداما اقای سارمی به گرمی حالم رو پرسید.مرد چشم خاکستری به حالت عصبی پاهاشوتکون میدادواقای صارمی با لبخند نگاهم میکرد.دورترین مبل را برای نشستن انتخاب کردم وسرمو پایین انداختم.نگرام مامانم بودم و اصلا حواسم به حرفهایی که توی سالن زده میشد نبود.بعد از یک ربع ازجام بلند شدم که همه نگاهشون به سمت من چرخیدو منتظر نگاهم کردند

-میرم سری به مادرم بزنم الان میام

سالنو ترک کردم و پایین رفتم.مامان بهتر بود و خوابیده بود.برگشتم بالا که پشت در سالن صدای اقای صارمی به گوشم رسید:

-شما مطمئن هستید قبول میکنه

-بله ساره روی حرف من حرف نمی زنه من الان بزرگتر و قیمش هستم . ساره به حرف من گوش میده

صدای دیگه ای که فکر کنم مربوط به مرد چشم خاکستری بود به گوشم رسید

-اقای محترم به حرفم گوش میده یعنی چی ؟ باید راضی باشه و از ته دل قبول کنه وگرنه من نیستم

اقای صارمی:شهروز جان ارام باش

-دایی شما منو مجبور کردی یادت باشه منم قبول کردم اما باید راضی باشه همین

عمو یاور:راضی میشه من قول میدم اصلا کی از شما بهتر فقط شماهم قولی که دادید یادتون نره

اقای صارمی:نگران نباش همه چیز تو محضر حل میشه

romangram.com | @romangram_com