#بانوی_کوچک_پارت_218
چند لحظه ای بود که از همه جا غافل بودیم که صدای در باعث شد شهروز از من فاصله بگیره . نفس عمیقی کشید و گفت : کیه ؟
در باز شد . اناوا درحالی که بالش کوچکشو ب*غ*ل کرده بود وارد اتاق شد . لبخندی زد . سر پایین انداخت و گفت : ببخشیدا . منم دلم واسه ساره جوون تنگ شده بود . میشه امشب اینجا باشم ؟
شهروز خنده ای کرد و گفت : بیا اشکالی نداره
همون طور که آناوا به تخت نزدیک تر می شد شهروز کنار گوشم زمزمه کرد : این بارم جستی عروسک
لبخند شرمگینی زدم . کمی روی تخت به سمت شهروز جا به جا شدم که آناوا کنارم دراز کشید و لبخند زد .
چه اشکالی داشت ؟ گاهی هم زندگی این شکلی می شد . من همراه همسرم و دختر همسرم روی یه تخت می خوابیدیم . این چیزها خیلی مهم نبودند . مهم الان بود . این لحظه مهم این بود که من عاشق بودم . هر روز عاشق بود و زندگی جریان داشت .
-از وقتی که یادم میاد من بودم و سیمین ... من تو بچگی هام چیزی از شهروز یادم نیست . نمی دونستم پدر دارم . پدر برای من اوایل فقط دوست سیمین بود . من ازش خوشم نمی اومد بچه بودم ... اما حرکاتشو می فهمیدم . عذاب می کشیدم وقتی ب*غ*لم می کرد . ازش دوری می کردم چون اذیت می شدم کنارش. سیمین نمی فهمید . اون قدر سرش گرم کار بود که نمی فهمید من هم گاهی بهش احتیاج دارم . نه که مادر بدی باشه ... نه ... همیشه حواسش پی من بود ... پی درسم ... پی مدرسه ام ... هر وقت تو مدرسه جلسه داشتیم خودشو می رسوند . هر وقت پول می خواست بی کم و کاست در اختیارم می ذاشت . حواسش پی همه چیزم بود الا خود خودم . هفت سالم بود که شهروز و دیدم . فهمیدم که پدرمه . خیلی خوشحال شدم . فکر می کردم می تونم باهاش برم . اما شهروزم وقت نداشت . دوستم داشت اما برای من وقت نداشت . هر دو سال یک بار دیدنم می اومد ... وقتی می اومد اون قدری نمی موند که باهاش از درد هام بگم و ازش کمک بخوام . تنهای تنها بودم . ده سالم بود . سیمیمن غرق کار خودش بود . حواسش نبود مردی که باهاش دوسته و بهش اطمینان داره چقدر ازارم میده . من از اون مرد دوری می کردم و سیمین به خاطر حجم کاری بالایی که داشت همیشه سرش شلوغ بود و منو به اون مرد می سپرد . سیمین حواسش نبود که حالم از این مرد به هم می خوره . ده سالم بود که سیمیمن یک سفر کاری رفت . قرار نبود شب برگرده ... من تنها تو خونه می ترسیدم . بیشتر از تنها بودن از تنها موندن با اون مرد می ترسیدم . هر کاری کردم سیمین نره ، گوش نکرد و رفت . قول داد صبح زود برگرده . اما قولش به درد من نمی خورد . شب بود که کیهان اومد . دوست پسر سیمینو می گم . حالم از خودش و لبخندش به هم می خورد . با دیدنش از جا بلند شدم و خودمو به اتاقم رسوندم . سعی کردم خودمو مشغول درس خوندن کنم . نیم ساعتی که گذشت وارد اتاقم شد . لبخند زشتی زد . کنارم روی تخت نشست . من حالم از خودش و نوازش هاش که بوی ه*و*س می داد به هم می خورد . سعی کردم از خودم دورش کنم که نمی ذاشت . نمی دونم چی شد که پایین رفت . خوشحال شدم . کوله مو برداشتم و از پنجره اتاقم بیرون پریدم . می خواستم برم خونه دوستم ... هوا تاریک تاریک بود . نیمه شب بود و پرنده تو خیابون پر نمی زد . خونه دوستم چند خیابون اون طرف تر بود . با ترس و لرز قدم تند کردم که برسم . خواستم از راه فرعی برم که زودتر برسم . تو فرعی به سه تا جوون م*س*ت برخوردم . با دیدنم لبخندی زدند . ترس به دلم نشست . مکثی کردم . باید فرار می کردم . برگشتم سمت خونه و قدم تند کردم . نفس نفس می زدم و می دویدم . صدای خنده ای م*س*تشون از پشت سرم می اومد . کشیده شدن دستم باعث شد جیغی بکشم . با تلاش دستمو ازاد کردم و باز هم دویدم . یکی از پسرها که هوشیارتر بود هنوز دنبالم می دوید . برگشتن پشتمو ببینم که با چیزی برخورد کردم . من فقط ده سالم بود . کیهان روبه روم ایستاده بود . با لبخند کریه اش نگاهی به پشت سرم انداخت . پسرها هنوز اونجا بودند . صدای نحس کیهان به گوشم رسید
-تو هیچ کسی رو نداری ... هیچ کس نمی خوادت ... اگه من برم گیر اینا می افتی . خودت بهتر از هر کسی می دونی کسی نیست ازت محافظت کنه . حالا یا مثل بچه ادم بر می گردی خونه یا من میرم و تو می مونی
نفسم گرفت . کوله مو ب*غ*ل کردم و روی زمین نشستم . بچه بودم و کسی رو نداشتم . کیهان با پوزخند بالای سرم ایستاده بود . مکثی کرد و پشت به من کرد . داشت می رفت . نگاهی به پسرها انداختم که هنوز اونجا بودند . چاره ای نداشتم . ده سالم بود و من بی کس بودم ... همون جا کنار خیابون هق هق گریه ام بالا رفت . گریه کردم اما بی کس بودم ... با صدای بلند گریه می کردم . سرپا ایستادم و با همون حالت گریان دنبال کیهان حرکت کردم . از اون روز به بعد کاب*و*سهام شروع شد . من بچه بودم و اون سی وپنج سالش بود . گفته بود اگه حرفی به سیمین بزنم کاری می کنه که سیمین ولم کنه . من از تنهایی می ترسیدم . من بی کس بودم . مجبور بودم . روزهایی که می اومد سراغم برام شکنجه بود . حالم از لمس دستهاش به هم می خورد . هر بار که می رفت با اون سن کمم می رفتم تو حموم و یک ساعت خودمو می شستم . من هیچ کس و نداشتم که کمکم کنه . حتی سیمین نمی فهمید که من دارم زجر می کشم . حالم از همه به هم می خوره . شهروز بابام بود . اما از دوازده سالگی دیگه سراغم نیومد . من منتظرش بودم . می خواستم بیاد نجاتم بده . حالم از همه به هم می خورده . شهروز ...
اشکهام ناخود اگاه فرو می ریخت . صدای دادهایی که آناوا می کشید اذیتم می کرد . شش ماه از بیماری من می گذشت . آناوا چند بار حمله ی عصبی داشت . بعد از مدتها امروز خواسته بود صحبت کنه . درحال حاضر تو اسایشگاه بستری بود و من و شهروز به نوار ضبط شده ی صحبتهاش گوش می کردیم . من اون مرد و دیده بودم . صورت شهروز از عصبانیت کبود بود . به سختی نفس می کشید . دستی روی دستش گذاشتم . از عجزی که تو نگاهش بود دلم گرفت . می دونم سخت بود براش ... براش سخت بود . کسی روی غیرتش دست گذاشته بود . به سمتم برگشت و از بین دندنهای کلید شده اش غرید : به خدا به خاک سیاه می نشونمش.
دلم برای اناوا سوخت . همه مقصر بودند . حتی شهروز هم مقصر بود و این به شدت عذابش می داد . آناوا خیلی زجر کشیده بود . درسته که هنوز سالم بود . درسته که اسیب فیزیکی ندیده بود . اما روحش مرده بود . اسیبهایی که به قلبش وارد شده بود غیر قابل جبران بود ... کسی نمی فهمید چقدر زجر کشیده بود . . زمان می برد ...خیلی زمان می برد که این زخمهایی که به قلب این دختر وارد شده کمی .. .فقط کمی بهبود پیدا کنه .
آناوا دو هفته بستری بود . وقتی برگشت خیلی تغییر کرده بود . اروم بود و بی صدا . قرار بود شهروز ما رو ببره مشهد . ناوا نمی خواست بیاد . وقتی دلیلشو پرسیدم اروم گفت : من نمی دونم می تونم بیام یا نه . من فکر می کنم خیلی خیلی کثیفم ...
به صورت بغض الودش نگاه کردم . درحالی که بغض گلومو می فشرد گفتم : تو پاکی عزیزم ... از همه ی ما پاکتری ...
وقتی برای اولین بار براش چادر دوختم و سرش کردم . دلم از این همه معصومیت چهره اش ضعف کرد . ناخوداگاه بلند شدم محکم ب*غ*لش کردم و صورتشو ب*و*سیدم . وقتی وارد حرم امام رضا شدیم از ته دل از خدا و از امام رضا خواستم خانواده امو حفظ کنه . خواستم آناوا خوب باشه ... خودم خوب باشم و شهروز خوب باشه .سفر مشهد یه عالمه سبکی همراه خودش داشت . همگی احساس سبکی می کردیم و این برای ما نهایت ارامش بود . هر روز از طریق مراجع قضایی پیگیر سیمین و کیهان بود . شهروز قسم خورده بود هر قدر که طول بکشه مهم نیست اون قدر پی این کارو می گیره تا کیهان دستگیر بشه.
romangram.com | @romangram_com