#بانوی_کوچک_پارت_219
بعد از چند ماه نگاهی به پاکتی که ماهان برام گذاشته بود انداختم ... وقتی بازش کردم . شوکه شدم.
به کاغذهای دستم خیره شدم . نوشته ی کوچیکی روی همه ی کاغذها وجود داشت
-"ببخش منو خواهری اومده بودم پیدات کنم که باهم انجامش بدیم اما نمی دونستم که با اومدنم اوار می شم رو خوشبختیت ... من خونه رو دوباره خریدم و وقفش کردم به نام اقا جون و پدرت ... نمی تونستم بیشتر بمونم . بقیه ی کارهاشو خودت انجام بده . دیدنم بیا ساره منتظرتم"
بغض گلومو فشرد . چقدر ممنون بودم از ماهان که اخرین خواسته ی پدرمو انجام داده بود . من تو زندگی چیزهای زیادی از دست داده بودم سختی زیادی کشیده بودم . اما مهم ترین چیزی که به دست اورده بودم شهروز بود . شاید یه روزی عموهامو بخشیدم . درسته که عمو یاور باعث شد به شهروز برسم اما این دلیل نمی شه که من از گ*ن*ا*هش بگذرم . شاید یه روزی به جایی بخشیدمشون اما حالا نه
چقدر این روزها ارامش داشتیم . من ... شهروز و حتی آناوا ...
آناوایی که این روزها سرش گرم مدرسه رفتنه . حالش بهتر شده اما نه اونقدری خوب که بتونه تنها بره مدرسه . هنوز هم از تنهایی و تاریکی فراریه . تا جایی که بتونه تو جمع های غریبه اماده نمیشه و از مردهای غریبه دوری میکنه . آناوایی که با شهروز مدرسه میره . گاهی من ... گاهی سعید و گاهی هم شهروز دنبالش میریم . سعیدی که این روزها دانشگاه قبول شده . هنوز هم به شدت برای آناوا اخم میکنه . اما از همه بیشتر هواشو داره . آناوایی که سر هر مسئله کوچیک کتاب به دست میگیره و میره تا سعید اشکالاتشو برطرف کنه . می ره پیش سعید حتی با اینکه سعید هنوز هم براش اخم می کنه . فقط با سعید خرید میره . تنها دوستش همین سعید اخم الوده ... هیچ دوستی تو مدرسه نداره . دنیاش شده سعید ... نمی دونم شاید یه روزی هم روزگار قلم دست بگیره و قصه ی عشق این دو نفرو بنویسه .
من و شهروز هم هنوز عاشقیم . هنوز هم من کوچیکمو شهروز از من خیلی بزرگتره ... اما مهم نیست ... من عاشقشم و شهروز عاشقمه ... زندگی ما جریان داره ... نمی دونم چقدر قراره زندگی کنیم اما هر قدر که باشه ... حتی اگه یک روز ... یک ساعت ... یا یک ثانیه باشه . مهم نیست اگه شهروز کنارم باشه برای من کافیه .
romangram.com | @romangram_com