#بانوی_کوچک_پارت_217


خندید و گفت : مگه میشه بیشتر از یک ساعت با تو قهر بود

نفس عمیقی کشیدوگفت : ماهان اومده بود بیمارستان دیدنت

سر بلند کردمو نگاه دوختم به نگاهش که ادامه داد : می گفت شرمنده است که کارت به اینجا کشیده ... می گفت مطمئنه که به خاطر من بیدار میشی . خواست ازت بخواهم که ببخشیش.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم : بیا در موردش حرف نزنیم .

-یه پاکت داده به دستت برسونم.

سرمو بلند کردم و نگاهی به صورتش انداختم

-شهروز ولش کن . در مورد یه چیز دیگه حرف بزنیم

مکثی کرد و گفت : لباست خیلی قشنگه ... پایین پیش آناوا نتونستم خیلی ازت تعریف کنم

-چرا ؟

خندید و گفت : اخه اگه یکم بیشتر ازت تعریف می کردم کارمون به جاهای باریک می کشید . خوب پیش بچه زشته ...

یکی از ابروهامو بالا انداختم و با شیطنت گفتم : به کجا ها مثلا ؟

شهروز خنده ای کرد و گفت : شیطون نشو ساره

صورتمو کمی بالا بردم و زمزمه کردم : شیطون نیستم

شهروز خیره به لبخندم بود . مکثی کرد و صورتشو پایین تر اورد . من هم با کمال میل همراهیش می کردم .چیزی ل*ذ*ت بخش تر از این لحظات تو دنیا برای من وجود نداشت.

romangram.com | @romangram_com