#بانوی_کوچک_پارت_216
خندیدمو گفتم : چرا که نه
از جا بلند شدم و لباسهامو با چیزی که آناوا خریده بود عوض کردم ... یه پیراهن نخی و سبک خریده بود که روش عکس صورت میکی موس نقاشی شده بود ... لباس استین حلقه ای بود و بلندیش تا بالای زانوهام بود ... جلوی اینه که خودمو دیدم خیلی خوشم اومد ... لباس بانمکی بود . لباس خیلی مناسبی برای این روزهای گرم به حساب می اومد.
-خوب شدم ؟
دستهاشو محکم به هم کوبید و گفت : خیلی بهت میاد ... ناز شدی ... عین دختر بچه ها شدی
-دستت درد نکنه ... تو این هوای گرم هیچ چیزی بهتر از این کادوت نبود .
-خواهش می کنم
مکثی کرد و گفت : اول که دیدم دلم خواست واسه تو بخرمش بعد که خریدمش دلم خواست خودمم داشته باشمش واسه همین دو تا خریدم .
-خوب کاری کردی
دوباره رو تخت دراز کشیدم . کمی خوابم می اومد . آناوا از جا بلند شد و گفت : من می رم تا وقت شام کمی بخواب ...
جلوی در که رسید به سمتم برگشت و گفت : ساره جون خیلی ناز شدی ...
صداشو پایین اورد و گفت : نمی ذارم شهروز بیاد بالا ... اگه بیاد بالا نمی ذاره بخوابیا ... خیلی باحال شدی اخه
بعدهم خندید و رفت . من هم بعد از مصرف داروهام دوباره خوابیدم .
بعد از شام سرجام دراز کشیده بودم که شهروز وارد اتاق شد . کنارم دراز کشید . دستشو دور شکمم حلقه کرد و گفت : چه خوبه که برگشتی
با صدایی که هنوز گرفته بود گفتم : اشتی کردی ؟
romangram.com | @romangram_com