#بانوی_کوچک_پارت_215
- لباستو عوض کن ... کمی استراحت کن وقت واسه دیدن اتاق زیاده .
لبخندی زدم . از بین لباسهام یک دست تاپ و شلوارک طوسی و قرمز برداشتم . بعد این همه مدت مطمئنا یک دوش اب گرم حالمو بهتر می کرد . از حمام که بیرون اومدم موهامو خشک کردم و روی تخت دراز کشیدم . واقعا بستری شدن تو بیمارستان انرژیمو ازم گرفته بود . ضعف بدنمو گرفت . روی تخت دراز کشیدم که در اتاق زده شد و به دنبالش کسی وارد اتاق شد . نگاهی انداختم آناوا با لبخند به من نزدیک شد .
-ساره جون واست اب میوه اوردم
واقعا ممنون بودم ... الان به این اب میوه احتیاج داشتم . روی تخت نشستم . بعد از خوردن اب میوه دراز کشیدم . آناوا کنارم نشست و گفت : خوب شد که اومدی ... وقتی نبودی خونه یه جوری بود
از جا بلند شد و گفت : می رم که استراحت کنی .
-خوابم نمیاد ... اگه کاری نداری بمون ... اون قدرتو بیمارستا تنها بودم که از تنهایی بدم میاد
آناوا خندید و گفت : پس الان میام
رفت و چند دقیقه بعد با بسته ای که دستش بود کنارم نشست
-بیا اینو واسه تو گرفتم
روی تخت جا به جا شدم و نشستم . دستی روی موهاش کشیدمو گفتم : چرا زحمت کشیدی
-زحمت نبود ... من خوشحالم که برگشتی ... دلم می خواست به خاطر برگشتنت واست کادو بخرم ... باز کن ببین خوشت میاد.
با باز کردن بسته اول لبخندی زدم . مکثی کردم . نتونستم خودمو نگه دارم و بلند خندیدم . آناوا با گیجی پرسید : چی شد ؟ خوشت نمیاد ؟
-چرا خیلی قشنگه
- می پوشیش ؟
romangram.com | @romangram_com