#بانوی_کوچک_پارت_214


سری تکون دادم . من عمرا حریف شهروز نمی شدم . وارد خونه که شدم لبخندی روی لبم نشست . بوی خونه که تو مشامم پیچید وجودم پر از ارامش شد . دستی دور کمرم نشست . شهروز کنارم بود .

-بیا بریم بالا ... لباس عوض کن باید استراحت کنی

همراه شهروز بالا رفتم و پرسیدم : آناوا کجاست ؟

-بیرونه ... میاد الان ...

نگاه نگرانی به شهروز انداختم و گفتم : تنها رفته ؟

لبخندی زد و گفت : حواسم هست . تنها نیست با سعید رفته ...

قدمی به سمت اتاقم برداشتم که شهروز گفت : کجا ؟

-می رم لباس عوض کنم

خندید و گفت : از این طرف

همراه شهروز به سمت اتاقش رفتیم . با باز شدن در اتاق لبخندی زدم . بغض گلومو فشرد . این مرد خیلی بیشتر از خیلی مهربون بود . دکوراسیون اتاقشو عوض کرده بود . تمام اتاق به رنگ یاسی و سفید بود . اتاق خیلی روشن و دل باز شده بود . نا خوداگاه زمزمه کردم : خیلی خوشگله

شهروز از پشت ب*غ*لم کرد و گفت : قابل تو رو نداره . تمام وسایلتو اوردیم اینجا . دیگه اتاق خودم و اتاق خودت نداریم . اینجا اتاق ماست ...

وارد اتاق شدم ... خیلی خوشگل شده بود . درب کمد و بازکردم تمام وسایلم با کمال سلیقه کنار وسایل شهروز چیده شده بودند .

-دوستش داری ؟

به سمت شهروز که هنوز جلوی در بود نگاهی انداختم و گفتم : اره خیلی ...

romangram.com | @romangram_com