#بانوی_کوچک_پارت_213


-چیکار کنم که جواب بدی ؟

سکوت

من هم چیزی نگفتم . مکثی کردم . کمی به پهلو جا به جا شدم . دستمو بلند کردم و روی دست شهروز گذاشتم . نگاهی به صورتم انداخت که زمزمه کردم : می دونم دلخوری . حتی اگه حرف هم نزنی . همین که اینجا باشی واسم کافیه .

نفس عمیقی کشیدمو گفتم : شهروز عطر تو یعنی ارامش من

چشم بستم . تخت کمی تکون خورد . شهروز جا به جا شد . کمی خودمو کنار کشیدم که کنارم دراز کشید . دستش که دور شکمم حلقه شد لبخندی زدم . چشم باز کردم . صورت شهروز با همان اخم جلوی چشمم بود

-اشتی کردی ؟

-نه

سکوتی بینمون برقرار شد که شروع به حرف زدن کردم : ببخش . می دونم کارم احمقانه بود ... اما تو هم تقصیر داشتی دلم می گرفت وقتی می دیدم حواست بهم نیست . دلم می گرفت وقتی شبا کنارم می خوابیدی و پشتتو بهم می کردی . می دونی شهروز...

سرمو بیشتر به سینه ی شهروز چسبوندم و گفتم : خواب خوانواده مو می دیدم . مامان و بابام و سامان ... همگی جلوی به در ایستاده بودند و با لبخند نگاهم می کردند ... صدام کردند که برم پیششون ... خیلی خوشحال شدم ... داشتم سمتشون می دویدم . کمی نفسم گرفت . ایستادم نفس تازه کنم که نگاهی پشت سرم انداختم تو بودی . با ناراحتی بهم نگاه کردی . کمی نگاهم کردی . پشتتو بهم کردی . داشتی می رفتی . من نمی خواستم بری . نگاهی به خانواده ام انداختم صدام کردند ... خواستم برم اما وقتی دوباره برگشتم و دیدم با ناراحتی داری می ری ... دلم طاقت نیاورد دویدم سمتت ... نمی دونم بهت رسیدم یا نه ... اما به خدا برگشتم بیام پیشت

شهروز نفس عمیقی کشید ... حلقه ی دستهاشو دورم محکم تر کرد و زمزمه کرد : خیلی احمقی به خدا ... هر کاری دلت خواست کردی ... فکر منم نکردی نه ؟ ازت دلگیرم به اندازه یه دنیا ... دیگه هیچ وقت این کارو با من نکن .

چشم روی هم گذاشتم و خودمو به خواب سپردم . شهروز ب*و*سه ی ریزی زیر گوشم زدم و حرفهایی زیر گوشم زمزمه می کرد اما من نمی شنیدم . اون قدر خسته بودم که فقط دلم خواب همراه با ارامش می خواست.

یک هفته ای تو بیمارستان بستری بودم . تمام اقوام شهروز به دیدنم اومده بودند . امروز قرار بود مرخص شم . خوشحال بودم از بازگشت به خونه . شهروز دنبالم اومده بود . به خونه که رسیدیم خنده ام گرفت ... رباب خانم مدام دور سرم اسفند می چرخوند و می برد کمی اون طرف تر می ریخت روی اتیش ... به محض وارد شدنم مردی که جلوی در ایستاده بود گوسفندی زمین ورد و جلوی پاهام قربونی کرد .

-شهروز این کارا چیه اخه

اخمی کرد و گفت : تو کاریت نباشه ... بریم بالا باید استراحت کنی ...

romangram.com | @romangram_com