#بانوی_کوچک_پارت_212


اخمی کردم و گفتم : تنها مونده بودی ؟

لبخندی زد و گفت : شب اول تنها بودم ولی بقیه شو رفتم خونه رباب خانم . اونجا می موندم .

-ببخش آناوا سختت نبود ؟

لبخندی زد و گفت : اولش سخت بود روز اول این پسرشون اونقدر اخم کرد که نگو

خندیدمو گفتم : خوب الان دیگه اخم نمی کنه ؟

لبخند غمگینی زد و گفت : چرا الانم اخم می کنه اما من دیگه عادت کردم .

یک ساعتی آناوا کنارم موند . غروب بود که رفت و من تنها موندم . روی تخت دراز کشیده بودم . چشم بستم تا کمی استراحت کنم . نفهمیدم کی خوابم برد . چشم که باز کردم بیرون تاریک شده بود . باز هم تنها تو اتاق بودم . شهروز نبود ... می دونستم ازم دلخوره اما اصلا نمی خواستم تنبیه من این باشه که نتونم ببینمش . چند دقیقه ای که گذشت در اتاق باز شد . اروم چشم روی هم گذاشتم و لبخندی زدم . عطر شهروز از هزاران کیلومتر اون طرف تر هم برای من قابل تشخیصه . با چشم بسته لبخندی زدم و اروم گفتم : بالاخره اومدی .

کسی روی تخت کنارم نشست . چشم باز کردم . شهروز با اخم روی تخت نشسته بود و م*س*تقیم به رو به رو نگاه می کرد . خنده ای کردم . ماسک از روی صورتم پایین کشیدمو گفتم : سلام

جوابی نداد

-قهری ؟

بازهم اخم . خندیدم و زمزمه کردم : اخم می کنی خوردنی میشیا ...

تیز نگاهم کرد که لبخند زدم و گفتم : راست میگم دیگه

دوباره به همون حالت برگشت که گفتم : حرف نمی زنی؟

سکوت

romangram.com | @romangram_com