#بانوی_کوچک_پارت_211


مگر دیگر چیزی مهم بود ؟ نه هیچ چیز مهم نبود ... ساره که باشد دیگر هیچ چیز مهم نیست.

چشم باز کردم . گیج و منگ نگاهی به اطراف انداختم . بوی ا*ل*ک*ل توی مشامم می پیچید . بدنم سنگین بود . نگاهی به اطراف انداختم . توی اتاق کوچیکی بودم و روی دهانم ماسک اکسیژنی قرار داشت . احساس خواب الودگی نداشتم اما خیلی خسته بودم . نگاهی به اطراف انداختم کسی تو اتاق نبود . با خستگی چشم روی هم گذاشتم . کم کم همه چیز یادم می اومد . دلیل اینکه بیمارستان بودم . یاد خوابم افتادم . شهروز کجا بود . صدای در اتاق باعث شد چشم از هم باز کنم . پرستاری با چهره اخم الود وارد شد ... چند امپول به سرمم تزریق کرد و رفت . پشت دستم بالا بردم . پشت دستم کنار جایی که سوزن سرم بهش وصل بود کبود رنگ شده بود . اصلا یادم نمی اومد چند روزه که بستری شدم . باز هم صدای در و به دنبالش پاهایی که نزدیکم می شدند . سر برگردوندم . آناوا با لبخند کنارم ایستاده بود . با دیدنم لبخندی زد کنارم رسید و روی تخت نشست و سرمو به آ*غ*و*ش کشید . بالهجه ی شیرینی شروع به صحبت کرد

-ساره جوون ... بالاخره بیدار شدی ؟ ماخیلی نگرانت بودیم.

سر بلند کرد و با چهره ای که حالا بغض داشت ادامه داد : خوب شد که بیدار شدی . من داشتم می مردم همش با خودم می گفتم حتما تقصیر منه . خودمو سرزنش می کردم که ای کاش زودتر به شهروز خبر داده بودم .

هم زمان که صحبت می کرد قطره اشکی از کنار چشمش سرخورد و پایین افتاد . اروم زمزمه کردم : گریه نکن ... تقصیر تو نبود ... تقصیر خودم بود.

مکثی کردم و پرسیدم : شهروز کجاست ؟

با استین لباس صورتشو پاک کرد و گفت : تا الان پیشت بود به زور فرستادمش رفت . بی عقل یک هفته است بس نشسته اینجا .

خنده ای کرد و گفت : وای ساره باید می دیدش خیلی شل*خ*ته بود ... یک هفته است اصلا خونه نرفته . گفتم پاشو برو یه دوش بگیر که ساره اگه این طوری ببیندت به کل ازت نا امید میشه .

به این حرفش لبخندی زدم . کنارم روی تخت نشست . دستمو تو دست گرفت و گفت : خوب شد بیدار شدی . خیلی خوشحالم

سکوتی بینمون برقرار شد که گفتم : ببخشید ... خیلی اذیت شدید ؟

-اذیت که نشدیم . اما خیلی ناراحت بودیم . از همه بدتر شهروز بود ... خیلی واسش سخت بود ... داشت عذاب می کشید ... اگه خدایی نا کرده بلایی سرت می اومد اون وقت معلوم نبود شهروز چی می شد .

نفس عمیق کشیدم و ماسک اکسیژنو روی صورتم جا به جا کردم . آناوا ادامه داد : خونه که نبودی خیلی سخت بود .

دستشو فشردمو گفتم : این چند روز کجا بودی ؟

-خونه ؟

romangram.com | @romangram_com