#بانوی_کوچک_پارت_210


سربلند کرد . پیرزن کنارش ایستاده بود . لبخند به لب داشت . دلش روشن شد از لبخند پیرزن . شاید به خاطر شادی دل پیرزن خدا دلش را شاد می کرد . سرش را دوباره به سمت ساره چرخواند.

-بله

پیرزن لبخندی دوباره زد و گفت : خدا شفاش بده

زیر لب زمزمه کرد : ممنون ... حال دخترتون چطوره ؟

موجی از خوشحالی صورت پیرزن را پوشاند . با خوشحالی گفت : یه مورد واسه پیوند پیدا شده . دارن می برنش اتاق عمل

پیرزن بالحن متاسفی ادامه داد : یه بنده خدایی تصادف کرده ...خانواده اش اعضاشو اهدا کردند .

شهروز زمزمه کرد : خدا به خانواده اش صبر بده .

خم شد و ب*و*سه ای دیگر روی دستان ساره کاشت . پیرزن رفت . با خوشحالی رفت . شهروز ته دلش خوشحال بود . چه اهمیت داشت که پیرزن بفهمد او تمام هزینه ی عمل و بیمارستان را پرداخت کرده . مگر اهمیتی داشت ؟ نه نداشت . خودش خواسته بود کسی چیزی نداند . لبخندی زد و زمزمه کرد : اینم از هم اتاقیت . من که کمکش کردم . تو رو خدا بیدار شو ...

سرش را روی دستش گذاشت . دلش ساره را می خواست . حقش نبود . نه نبود که بعد از این همه سال تنهایی این طور درمانده شود . ساره عشق بود . برنامه ها داشت برای بودن با ساره . سرش را بلند کرد . دستی به موهای ساره کشید ... خم شد پیشانی اش را به پیشانی ساره چسباند ... چشمانش را بست ... نفس عمیقی کشید و ریه هایش را پر از عطر ساره کرد . ارام زمزمه کرد

-بسه تو رو خدا بیدار شو

ب*و*سه ی ارامی روی پیشانی ساره گذاشت ... قدمی به سوی در برداشت ... به سالن برگشت و با درماندگی روی نیمکت نشست ... سرش را به دستانش گرفت . همه جا سکوت بود ... ناگهان هم همه ای در سالن افتاد . پرستاران دوان دوان به اتاق مراقبت های ویژه می رفتند . بند دلش پاره شد . از جا پرید و به سمت شیشه رفت . همه دور تخت ساره جمع شده بودند . نمی دید چه خبر است . پرستاری متوجه اش شد . به سمت پرده امد و پرده را کشید ... شهروز ماند و یک دنیا دلهره ... زیر لب خدا را زمزمه کرد ... دلشوره امانش را بریده بود ... نمی دانست چقدر گذشته که دکتر ساره اخم الود و شتابان وارد اتاق شد . دقایق برایش به مانند یک عمر می گذشت . نمی دانست چقدر بعد دکتر از اتاق خارج شد ... چهره اش هنوز اخم الود بود . متوجه شهروز نبود . شهروز با استرس فراوان ... درحالی که حنجره اش خشک خشک شده بود ... صدا زد

-دکتر

پیرمرد به سمتش برگشت . ارام و با طمانینه به سمتش امد . بدون این که شهروز چیزی بپرسد . دستش را روی شانه ی شهروز گذاشت . شهروز گیج بود . منگ بود ... به دیوار تکیه داد ... با ضرب و به شدت روی زمین افتاد . نفهمید کی صورتش غرق اشک شد . شانه هایش از گریه به لرزه افتاد . چند لحظه گذشت ناگهان با صورت گریان شروع به خندیدن کرد . با چشمهای اشک الود خندید . سرش را بلند کرد و زمزمه کرد : خدایا شکرت

جملات دکتر مدام در سرش رژه می رفتند : تبریک می گم ... مریضت بهوش اومد جوون ... یکم باید تحت مراقبت باشه ... تا دو ساعت دیگه می برنش به بخش...

romangram.com | @romangram_com