#بانوی_کوچک_پارت_209
تصمیمش را گرفت از جا بلند شد و زیر لب زمزمه کرد : خدایا راضی ام به رضای تو
مطمئن بود ساره هم پشتیبان تصمیمش است ... مطمئن بود ساره راضی است . صدای آناوا متوقفش کرد : کجا شهروز ؟
-با سعید برگرد خونه ... من همین جا می مونم .
قدمی برداشت و دوباره به عقب بازگشت : آناوا مرسی که اومدی . هیچ چی مثل اومدن تو نمی تونست انرژی رو به وجودم برگردونه .
قدمی به سمت سعید برداشت دستی روی شانه اش گذاشت و گفت : مرسی که اوردیش ... سعید خواهش می کنم این چند روز که ما نیستیم حواست بهش باشه...
ارام زمزمه کرد : من مطمئن تر از تو کسی رو ندارم . مواظبش باش...
شهروز با قدمهایی محکم به سمت پله ها رفت . تصمیمش جدی بود و لحظه ای برای تردید وجود نداشت...
آناوا روی صندلی هم چنان نشسته بود ... چهار روز بود که تنها بود ... دلش از تنهایی در ان خانه ی بزرگ می گرفت ... هیچ کس نمی دانست تنهایی ازارش می دهد ... بیشتر سعی می کرد کنار خانواده ی رباب خانم باشد ... سه شب بود که خانه ی انها می خوابید ... تمام وقتش را انجا سپری می کرد ... رباب خانم و مشهدی رحیم با او مهربان بودند اما سعید تمام این مدت اخم کرده بود . مثل امروز ... حتی کلمه ای هم با او حرف نمی زد . دلش گرفت ... این مرد چه می دانست از او ... چه می دانست از زجرهایی که کشیده بود ... چه می دانست زجرها چه با او کرده اند که این گونه عکس العمل نشان می دهد . سربرگرداند و مشغول جمع کردن وسایلش شد . ناگهان چشمش خورد به پسری که به فاصله ی چند صندلی از او نشسته بود . پسرک لباسهای عجیبی به تن داشت ... موهای سرش را به طرز عجیبی اراسته بود ... لرز به تنش نشست . ناگهان احساس کرد تنهاست . پسرک با لبخند عجیبی نگاهش می کرد . صورت کوچکش رنگ باخت . نگاهی به اطراف انداخت . سعید کمی دورتر ایستاده بود . سرش پایین بود . عجولانه کوله اش را ب*غ*ل کرد . پای تند کرد و کنار سعید رسید . سعید پرسش گرانه نگاهش کرد . از دیدن صورت رنگ پریده ی دخترک اخمش غلیظ تر شد . زیر لب گفت : چی شده ؟
اناوا شانه ای بالا انداخت و کنار سعید ایستاد . با کنار رفتن آناوا سعید چشمش خورد به پسرکی که هم سن و سال خودش بود و هنوز به اناوا چشم دوخته بود. زیر لب غرید : اینجا با اونجایی که توش بودی فرق داره . یکم اگه روسری تو محکمتر کنی به جایی بر نمی خوره .
آناوا سریع کوله اش را روی زمین گذاشت . روسری اش را محکمتر کرد و موهایش را به زیر روسری فرستاد . کوله اش را روی شانه انداخت .به سمت سعید برگشت و زمزمه کرد : خوبه ؟
سعید از دیدن نگاه معصوم دخترک دلش لرزید . این دختر چقدر معصوم بود و غمگین . سرش را به سمت پسر برگرداند ... هنوز نگاهش به آناوا بود ... اخم غلیظی روی پیشانی اش نشست ناخوداگاه دستش را به سمت دست دخترک برد ... پنجه اش را در پنجه ی دختر قفل کرد و او را به سمت خودش کشید ... آناوا سر بلند کرد . سعید با اخم بدون نگاهی به دخترک گفت : بریم خونه ... دیره .
با قدمهای بلند حرکت کرد و دخترک را به دنبالش کشید و از بیمارستان خارج شدند . همان نزدیکی ها . درست چند طبقه بالاتر ... شهروز با دلی خسته و غمگین مشغول امضا کردن چند برگه بود ... این معامله ای بود بین خودش و خدای خودش ... مطمئن بود که ساره هم راضی است.
خسته و درمانده تن خسته اش را روی صندلی انداخت . دست ساره را در دست گرفت . سرخم کرد ... ب*و*سه ای کوچک پشت دست ساره گذاشت ... هم زمان قطره اشکی کوچک پشت دست ساره چکید ... درست است که مرد بود اما دیگر طاقتش تمام شده بود . نگاهی به تخت کناری انداخت پرستاران مشغول جابه جا کردن و بردن دختر پیرزن بودند . نگاه دوباره ای به ساره انداخت . سرش را روی دست ساره گذاشت و زمزمه کرد : خواهش می کنم بیدار شو
-زنت اینه ؟
romangram.com | @romangram_com