#بانوی_کوچک_پارت_208


شهروز به دخترش نگاهی کرد که چشم به تلوزیون دوخته بود . چشم برگرداند . وجودش لرزید . م*س*تندی از حرم امام رضا در حال پخش بود . ایوان طلایی امام رضا از تلوزیون پخش می شد .

-شهروز اونجا کجاست ؟

زمزمه کرد : امام رضا

آناوا با لهجه ی شیرینی گفت : امام رضا کجاست ؟

دستش را دور شانه ی دخترش حلقه کرد و اروم گفت : اونجا مشهده ... حرم امام رضا

-چقدر خوشگله

-اره خیلی

-شهروز منو می بری امام رضا

نفس عمیقی کشید و با تمام وجود زمزمه کرد : از امام رضا بخواه ساره خوب بشه ... قول می دم ببرمتون ... همین که ساره بهوش بیاد می برمتون ...

-منم می تونم بیام ؟

-اره ... چراکه نه

دخترک زمزمه کرد : اخه من ... من ...

-البته که می تونی ... همه می تونن برن دیدن امام رضا .

سکوتی بینشان برقرار شد ... شهروز به تصویر چشم دوخت ... وجودش لرزید . پرده ای از اشک چشمانش را تار کرد . با تمام وجود از خدا خواست . باید تصمیمی می گرفت . هرچه زودتر . زیر لب زمزمه کرد : یا امام رضا تو که ضامن اهو شدی ضمانت منم پیش خدا کن ...

romangram.com | @romangram_com