#بانوی_کوچک_پارت_207


شهروز دستش را دور شانه ی دخترک حلقه کرد . دخترک را به خود فشرد

-تقصیر تو نیست ... تقصیر هیچ کس نیست ... اشتباه از من بود .

دخترک را در آ*غ*و*ش داشت و با هم به ساره نگاه می کردند ... آناوا به حرف امد

-شهروز بیا بریم پایین ... تو کوله پشتیم واست یکم خوراکی اوردم ... چند روزه درست و حسابی چیزی نخوردی ...

دلش نیامد دل دخترش را بشکند . دستش را گرفت و با هم راهی طبقه ی پایین شدند ... هنگام عبور از کنار پیرزن دوباره قلبش فشرده شد ... چشم بست ... شاید نخواست چیزی ببیند ... پیرزن بی صدا اشک می ریخت و تسبیح کوچکی در دست داشت.

پایین رسیدند . هر دو کنار هم روی صندلی های انتظار نشستند . آناوا به اطراف نگاه می کرد که شهروز به حرف آمد

-با کی اومدی ؟

دخترک بالهجه ی شیرینی گفت : باسعید ... کوله ام دستش بود . باید همین جا ها باشه...

صدای سلامی باعث شد سر بلند کنند . سعید باچهره ای جدی و کمی اخم الود نگاهشان می کرد . شهروز گفت : خوبی سعید ؟ ممنون به خاطر آناوا ...

-خواهش می کنم آقا وظیفه است . ساره خانم خوبند ؟ حالشون بهتره ؟

-اره خوبه ... سعید واسش دعا کن .

-ساره خانم دلشون پاکه . ایشالا که خوب میشن ...

شهروز زیر لب ممنونی گفت و از سعید خواست کنارشان باشد . سعید روی تنها صندلی خالی کنار آناوا نشست ... آناوا از کوله اش اب میوه هایی کوچک خارج کرد . با دستهای کوچک و لرزانش یکی را باز کرد و به دست شهروز داد . اب میوه ی دوم را باز کرد به سمت سعید برگشت . سعید اخم الود نشسته بود و به روبه رو نگاه می کرد . دلش گرفت . به سعید تعارف کرد ... سعید زیر لب ممنونی گفت و اب میوه را گرفت ... آناوا خودش را با پوست گرفتن سیبی مشغول کرد . سعید جرعه ای از آب میوه اش را خورد . از دست این خانواده دلگیر بود اما خود و خدایش می دانستند راضی به اسیب هیچ کس نبود . باکلافگی از جابلند شد . رفت و گوشه ی سالن ایستاد . شهروز و دخترش درسکوت کنار هم نشسته بودند . اناوا برای پدرش میوه پوست می گرفت و شهروز بی حرف می خورد .

-اونجا کجاست ؟

romangram.com | @romangram_com