#بانوی_کوچک_پارت_206


ماهان دست به سینه کناری ایستاد و گفت : شاید بشه خارج از کشور واسش کاری کرد . اگه بخوای من...

شهروز تیز نگاهش کرد که باعث شد ماهان حرفش را ادامه ندهد . شهروز از بین دندانهای کلید شده اش غرید

-فکر می کنی اگه مطمئن بودم اونجا خوب میشه دست دست می کردم ؟ اگه لازم باشه خودم تا اون طرف دنیا هم شده می برمش . اگه بدونم هر جای دنیا ... هرجایی ... خوب میشه مطمئن باش می برمش...

ماهان سر به زیر انداخت و زیر لب گفت : متاسفم

سکوتی بینشان برقرار شد که ماهان شروع به حرف زدن کرد : شاید نباید می اومدم . من فقط می خواستم کمکش کنم . حق داره از من دلگیر باشه اما به خدا که من تازه فهمیدم چی کشیده . اون زمان که همه چیز به هم ریخته بود من کارم گیر بود . حق خروج از اون کشورو نداشتم یه سو تفاهم که به خاطر مهاجر بودنم گریبانمو گرفته بود من می خواستم بهش توضیح بدم اما نخواست که بشنوه . حق داره ازم دلگیر باشه . من دارم بر می گردم شاید حق با ساره باشه منی که موقع بدبختی هاش نبودم نباید الان خوشبختی شو لگد می کردم . ماهان مکثی کرد دست در جیب کت بهاره اش کرد ... پاکتی خارج کرد و به دست شهروز داد : وقتی بیدار شد اینو بهش بده ... بهش بگو منو ببخشه ... در ضمن بگو خوشحال میشم که بیاد دیدنمون.

دستی روی شانه ی شهروز گذاشت و گفت : بیارش دیدنمو ... البته اگه خواست و اگه تونست مارو ببخشه ...

شهروز پوزخندی زد و گفت : تو دعا کن بیدار بشه بعد هرجای دنیا که خواست می برمش.

ماهان لبخندی زد و گفت : بیدار میشه مطمئن باش ... بیشتر از این حرفها دوست داره ... دلش نمی یاد این قدر اذیت بشی...

دستی روی شانه ی شهروز گذاشت و گفت : ببخش منو ... مواظبش باش...

ماهان رفت و شهروز ماند رو به روی شیشه ای که پشتش ساره بود ... صدای زمزمه هایی می آمد سر بر گرداند پیر زن نشسته بود و دعایی را زمزمه می کرد.

-حالش چطوره ؟

نگاهی به کنار دستش انداخت . آناوا کنارش ایستاده بود . لبخند خسته ای زد و گفت : فعلا که خوابه

بغضی ناخواسته گلوی دخترک را فشرد

-من باید زودتر بهت می گفتم . به خدا من فکر نمی کردم حالش این قدرا بد باشه . نمی دونستم مریضه

romangram.com | @romangram_com