#بانوی_کوچک_پارت_205
مکثی کرد و ادامه داد : دخترم مریضه ... هر دو کلیه اش اسیب دیده ... داره میمیره ... می گن باید بهش کلیه پیوند زده بشه اما من نه پولشو دارم و نه موردی پیدا میشه که برم التماسشون کنم...
قلب شهروز فشرده شد . لبخند غمگینی زد و گفت : از خدا بخوایید مطمئن باشید کمکتون می کنه .
قدم برداشت که برگردد کنار عزیزش که زن پرسید : شما هم مریض داری ؟
سربرگرداند .
-اره زنم مریضه ... کنار دخترتون واسش دعا کنید ...
-دوسش داری ؟
-عشقمه
پیرزن نفسی کشید و گفت : خدا واست حفظش کنه ...
شهروز زیر لب تشکری کرد و به سمت ساره پرواز کرد ... کنار شیشه ایستاد . نگاهش به سمت دختری آن طرف تر از ساره کشیده شد . دختر جوانی که چشم بسته بود . شاید از ساره کمی بزرگتر بود . صورتش سیاه و کبود بود . شاید این دختر دختر پیر زن بود ...
روز چهارم بود . دستی به شیشه کشید و زیر لب ساره را صدا کرد .
-بیدار شو دختر ... التماست می کنم بیدار شی .
-حالش چطوره ؟
نگاهی به کنارش انداخت . مردی کنارش ایستاده بود . مردی که شاید باعث تمام اتفاقات بود . شهروز دستهایش را از حرص مشت کرد . این مرد حق نداشت اینجا باشد . زیر لب زمزمه کرد :
-حالش تغییری نکرده
romangram.com | @romangram_com