#بانوی_کوچک_پارت_204


نمی دونستم این اشکهای مزاحم چرا دست از سرم برنمی دارند .

-تو منو نمی خوای ... گفتی برو ... می خوام برم که تو راحت باشی.

درموند و ناباورانه صدام زد : ساره

مکثی کرد و ادامه داد : تو حیفی ساره ... من خواستم بری که جوونیت به پای من هدر نره ... ساره من می خوام خوش باشی .

باپشت دست اشکهام پاک کردم . با صدای گرفته ای که به زور از هنجره ام خارج می شد گفتم : من حیفم ... وقتی می گی نفسم بند شده به نفست می فهمی چه حالی میشم ... می دونی وقتی می گی دوست دارم بعد می زنی زیرش من چی میشم ... من ادم نیستم ؟ چرا نمی ذاری حرف بزنم ؟ چرا نمی ذاری بگم نمی خوام برم ... بفهمم ... به من اهمیت بده ... می فهمی وقتی بهم اهمیت نمی دی ... وقتی تویی که همیشه حواست بهم هست نمی دونی حالم بده ... نمی دونی یه هفته است دارو نخوردم چه حالی میشم ؟ هان ؟ می فهمی ؟ تو حیفی واسه من .

بلند داد کشیدم : اره ... تو حیفی …

و بلندتر با ته مانده ی توانم داد کشیدم : من مریضم ... هیچ کس ساره ی مریضتو نمی خواد ... بفهم ... تو هم منو نمی خوای ...

پوزخندی زدم و گفتم : اما کور خوندی من ... بیخ ریشتم ...

شهروز ناباورانه زیر لب اسممو صدا کرد ... اما من لبخندی روی لبم نشست ... آناوا هم چنان ایستاده بود ... شهروز به دیوار تکیه زده بود و من خوب بودم خیلی خوب ... می خواستم برم پیش شهروز ... قدمی جلو گذاشتم . هرچی جلوتر می رفتم از شهروز دورتر می شدم . دهانمو مثل ماهی که از اب بیرون افتاده باشه باز و بسته کردم به امید به دست اوردن هوا . اطراف سیاه و سیاه تر می شد و بعد من بودم که با جایی محکم برخورد کردم و صدایی از ته هنجره و با تمام وجود اسممو صدا می کرد.

دستی دوباره به صورتش کشید . سه روز تمام بود که زندگیش روال تازه ای یافته بود . تمام زندگیش خلاصه شده بود در این بیمارستان نحس ... سه روز بود که ساره اش روی تخت بیمارستان بیهوش بود ... تمام وجودش دعا شده بود ... دکتر هشدار داده بود که اگر تا دو روز اینده به هوش نیاد ... کما و بعد دیگر بیدار شدنی در کار نبود . از پشت شیشه نگاهی دوباره به ساره انداخت . صورتش بی رنگ و لبهایش سفید بودند . انواع دستگاهها و لوله های تنفسی به ساره وصل بود ... نفس خسته ای کشید و به سمت نیمکت کنار سالن رفت . سربه دیوار تکیه داد و چشم روی هم گذاشت . داشت در سکوت ل*ذ*ت می برد که صدای گریه ای گوشش را آزرد نگاهی به کنارش انداخت ... کلافه پوفی کرد . ساعت سه نیمه شب بود و این صدا واقعا روح خسته اش را آزار می داد . نگاهی به اطراف انداخت کمی ان طرف تر زنی سر به دیوار گذاشته . چادر به سر کشیده و زار می زد . هیچ کس نبود . تن خسته اش را بلند کرد . به سمت ایستگاه پرستاری رفت و لیوان آبی طلب کرد ... کنار زن رسید ... سرفه ای مصلحتی کرد که زن تکانی به خود داد . چادر از سر کشید . زنی مسن با چشمهای اشکی به شهروز نگاه می کرد

-بفرمایید واستون اب اوردم.

زن با صدای گرفته ای تشکر کرد و شهروز ناخودآگاه به حرف آمد : خدا بزرگه ... ایشالا مشکلتون حل می شه

لبهای پیر زن دوباره لرزید

-راضی ام به رضای خدا ...

romangram.com | @romangram_com