#بانوی_کوچک_پارت_203


-اینا چیه ساره

تلو تلو خوران جلو امدم و با گیجی جواب دادم : دارو دیگه

صداش کمی بلند شد

-خودم می بینم چرا پره ؟ مگه تو داروهاتو نمی خوری ؟

لبخندی ناخوداگاه روی لبم نشست . سرفه ی خشک و کوتاهی کردم . چشمم خورد به آناوا که تو درگاه اتاق ایستاده بود و با نگرانی به مانگاه می کرد . دهانم خشک خشک بود . اروم زمزمه کردم

-نه

صدای داد شهروز باعث شد تمام بدنم بلرزه

-نه ؟

شهروز ادامه داد : می فهمی چی داری می گی احمق ... یعنی چی که داروهاتو نمی خوری ؟

شهروز به سمتم اومد . بازوهامو در دست گرفت ... با شدت تکونم داد و داد کشید : چرا داروهاتو نخوردی ؟ می خوای خودتو بکشی ؟ بازوهام از دستهاش جدا کردم . قدمی عقب گذاشتم و گفتم : اره

-چی داری می گی احمق ؟

از داد و فریادی که می کشید حتی ستونهای خونه هم به لرزه در می اومد . اما من اروم بودم ... اروم اروم ... شاید بعد این که حرفهام زدم می تونستم راحت بخوابم .

-تو گفتی برو ... منم می خوام برم .

-من گفتم برو نگفتم خودتو بکش .

romangram.com | @romangram_com