#بانوی_کوچک_پارت_202
اما خوب نبودم ... گیج بودم ... امروز حال عجیبی داشتم ... با هر سرفه چهار ستون بدنم می لرزید ... به سختی از جابلند شدم که خودمو به اتاقم برسونم ... تلو تلو خوران رفتم جلو که دستی زیر بازومو گرفت . آناوا متفکرانه به زمین چشم دوخته بود .
-کمکت می کنم
و من چقدر ممنونش بودم ... به اتاقم که رسیدم ... با کمک آناوا روی تخت دراز کشیدم ...
-اگه چیزی خواستی صدام کن
باشه ای گفتم که حتی خودم به زور شنیدمش ... چشم روی هم گذاشتم ... ظهر بود . من حتی نتونسته بودم برای ناهار چیزی بخورم ... خس خس و سوزش سینه امانمو بریده بود . کسی در اتاقو باز کرد ... قدمهایی به تخت نزدیک شد . دستی روی سرم قرار گرفت ... آناوا بالهجه ی شیرینش اروم صدام زد .
-ساره جون بیداری ؟
نای باز کردن پلکهامو نداشتم . ترجیح دادم جوابی ندم . آناوا مکثی کرد دستی دوباره روی سرم کشید و رفت ... از صدای سرفه ی خشکی که کردم سرجا ایستاد ... قدمهاش متوقف شد ... مکثی کرد و با عجله از اتاق خارج شد...
پلکهامو روی هم فشردم . شاید بهتر می شدم ... احساس می کردم اکسیژنی که به قلبم می رسه هر لحظه کمتر و کمتر میشه ... صدای گوشی باعث شد بابی حالی چشم از هم باز کنم ... کشان کشان خودمو به میز کنار ایینه رسوندم . به پیامکی که ار سمت ماهان بود چشم دوختم
"جوابم بده ... کار خیلی واجبی دارم"
گوشی هم چنان زنگ می خورد . من دلم از همه پر بود بیشتر از شهروز ... من م*س*ت بوی پیراهنش بودم و شهروز یک هفته بود خودشو از من دریغ کرده بود ... باکس داروهام و هم چنین اسپری های استفاده نشده روی میز بود . هیچ دارویی تو دنیا نبود که ارومم کنه . من فقط دلم مردمو می خواست ... دلم شهروز می خواست ... بغض گلومو فشرد و اشک دیده مو تار کرد ... درب اتاق به شدت باز شد ... از پشت پرده ی اشک شهروز قابل دیدن بود . باقدمهای بلند به سمتم اومد . قطره اشکی که از چشمم فرو افتاد باعث شد تصویر شهروز جلوی چشمم جون بگیره . تلو تلو خوران خودم کمی جلو کشیدم . شهروز به من رسید و بعد من بودم و آ*غ*و*شی که منو درخود حل کرده بود . نفس عمیقی کشیدم ... حرکات شهروز عصبی و باعجله بود و من باگیجی تمام فقط زمزمه هایی از صداش می شنیدم .
-خوبی ساره چرا حالت بد شده ؟ هان ؟
منو از خود جدا کرد . دستهاشو دو طرف صورتم قرار داد . نگاه نگرانی به چشمهام انداخت.
-خوبی ؟ داروهات کجان ؟
قبل از این که جوابی بدم . شهروز منو رها کرد به سمت میز رفت و دستی به داروهام انداخت . با باز کردن بسته ی قرصم مکثی کرد . باشدت به سمتم برگشت ... چشمهاش ... کمی و شاید بیشتر از کمی سرخ بود ... شاید از عصبانیت ...
romangram.com | @romangram_com