#بانوی_کوچک_پارت_201
ناباورانه صدا زدم : شهروز
-چیزی نگو
شهروز راه پله ها رو در پیش گرفت و من ناباورانه به رفتنش نگاه کردم . روی زانوهام نشستم ... حق من نبود ... دلخوری شهروزحق من نبود ... ماهان حق نداشت ... به خدا حق نداشت ... اشکهام راه خودشون رو از گونه هام به پایین پیدا کردند. امروز روز مرگ من بود . امروز شهروز من ... مرد مهربون من ناراحت بود . ای کاش ماهان هیچ وقت سراغمو نمی گرفت. نگاهی دوباره به گوشیم انداختم ... همین طور زنگ می خورد و من اصلا دوست نداشتم جواب بدم ... این ادم یک هفته ی جهنمی برای من ساخته بود ... ماهان مدام تماس می گرفت و من دوست نداشتم جواب بدم ... یک هفته بود که شهروز با من سرسنگین بود ... همون شب وقتی گفت که می تونم برای رفتن یا موندن تصمیم بگیرم فهمیدم کار سختی در پیش دارم ... شهروز با من سرسنگین بود ... قهر نبود ... اما خیلی سرسنگین بود شاید به قول خودش که به آناوا گفته بود نمی خواد من به خاطر دین یا وابستگی بمونم ... شاید واسه اینه که ازم دوری می کنه که تصمصم گیری واسم راحت تر بشه ... اما این ادم نمی دونه نفسم بند شده به نفسش ... نمی دونه کجا باید برم وقتی همه چیزم اینجاست ... یک هفته است که دیر میاد و صبح زود میره ... حتی موقع خواب پشت به من می خوابه ... اون قدر دوره ازم که نمی دونه حالم اصلا خوش نیست ... دارم نفس کم میارم ... دارم میمیرم ... از این فکر لبخندی روی لبم نشست ... مگه شهروز نمی خواست من برم ...خوب منم میرم ... اما کجا ؟ میرم اون دنیا ... دقیقا از روزی که شهروز رهام کرده من هیچ دارویی مصرف نکردم ... خس خس سینه ام روز به روز بیشتر میشه ... روزی باید سه بار اکسیژن مصرف کنم .. .اما شهروز نمی دونه ... آناوا از حالم خبر نداره فکر می کنه مشکل کوچیک تنفسی دارم که خیلی مهم نیست ... اما با این حال هرکاری از دستش بربیاد واسم انجام میده ... شیرینی زیادی باخودش داره ... یه دختر نوجوان بالهجه ی شیرین که هنوز تمام فکر من مشغول غم ته نگاهشه ... ای کاش قبل از مردن بتونم کاری برای این دختر انجام بدم .
-باشهروز قهری ؟
به سمت آناوا که روی مبل کناری نشسته بود و مشغول خوردن توت فرنگی بود نگاهی انداختم . لبخندی زدم ... ماسک و کنار زدم و گفتم : نه
خندید و گفت : پس شهروز با تو قهره؟
اروم زمزمه کردم : نمی دونم
-می خوای بری ؟
-نمی دونم ظرف رو کناری گذاشت و سر به زیر انداخت و گفت : به خاطر من می خوای بری؟
هرچند بی حال بودم اما بلند شدم ... روی مبل نشستم و گفتم : این چه حرفیه؟
پوزخندی غمگین زد و گفت : شهروز خیلی دوست داره . منم دوست دارم . می خوام باعث این رفتن من باشم.
نفس خسته ای کشیدم و گفتم : این حرفو نزن ... تو باعث این مسائل پیش اومده نیستی ... من نمی دونم چرا شهروز لج کرده ... به خدا نمی دونم چشه ...حتی نمی ذاره حرف بزنم ... چند بار رفتم باهاش حرف بزنم و بگم من نمی خوام برم اما جواب نمی ده ... بهش زنگ می زنم می گه کار دارم و زود قطع می کنه ... درمونده شدم .
سرفه ی خشکی کردم که آناوا مشکوک نگاهم کرد ... کنارم نشست و گفت : مطمئنی مشکلی نداری ؟ انگاری حالت خوب نیستا...
لبخند زورکی زدم و گفتم : خوبم...
romangram.com | @romangram_com