#بانوی_کوچک_پارت_200


صورت شهروز از عصبانیت سرخ شد ... از فک قفل شده اش می تونستم پی به عصبانیت شهروز ببرم ... ماهان حق نداشت به شهروز توهین کنه ... شهروز از بین دندونهای کلید شده اش ادامه داد : حرف دهنتو بفهم ... به احترام این که مهمونی هیچ چی بهت نمی گم...

ماهان پوزخندی زد و گفت : چرا از واقعیت فرار می کنی ؟ خودتم خوب می دونی ساره مجبور بوده باهات ازدواج کنه ... چاره ای نداشته . هم زمان با این حرف از جا بلند شد و من شوکه شده شاهد این ماجرا بودم .

-در هر حال خواستم بدونید ... من می برمش ... کسی هم نمی تونه جلوی منو بگیره . شهروز هم از جا بلند شده بود و دستهاش از عصبانیت به هم مشت شده بود . ماهان جلوی من ایستاد . روی زانوهاش نشست دستمو گرفت و گفت : همه چیز درست میشه ... می برمت ... اماده باش ... وسایلتو جمع کن تا اخر هفته می ریم .

ماهان سری خم کرد و رفت . من شوکه و بی حال فقط سرجام نشسته بودم... شهروز با حالتی خسته تنشو روی مبل پرت کرد . روی زانوهاش خم شد و سرشو به دستهاش گرفت ... دستمو به سمت موهاش بردم ... بالمس موهاش توسط سرانگشتهام ارامش برگشت به وجودم ... حقش نبود ... حق مرد مهربون من این نبود ... ماهان حق نداشت...

با عجله از جابلند شدم و به سمت در ورودی دویدم . به صدای ساره ... ساره ... گفتن شهروز توجهی نکردم . ماهان نزدیک درب ورودی بود . بلند صدا زدم : ماهان به سمتم برگشت . لبخندی زد و گفت : چی شده ساره ... نگران چیزی نباش . نفس نفس می زدم . نفس گرفتم و گفتم : من باهات نمیام-چی؟؟؟؟

دوباره نفسی گرفتم و گفتم : برگرد ... دنبالم نیا ... من باهات نمیام. من خوشبختم. اگه ... اگه جایی برم که شهروز نباشه ... می میرم ...

صدام ناخوداگاه بالا رفته بود ... که با صدای گرفته داد کشیدم : تو حق نداشتی باهاش اون طوری صحبت کنی ... حق ... نداشتی...

-چی میگی ساره ؟ لازم نیست بترسی ... من می برمت ... خودم نوکرتم ... من کم گذاشتم واست ... اون موقع ها گیر بودم ... به خدا وضعیتم طوری نبود که بیام ... الان اوضاع فرق کرده ... باید واست توضیح بدم ... می خوام جبران کنم ...

بغض گلومو گرفته بود ... نفسم داشت می رفت و من تمام وجودم پیش مردی بود که الان تو سالن سرشو تو دستهاش گرفته.

-اگه ... می خوای ... جبران کنی ... دست از سرم بردار ... دنبالم نیا ... من بدون شما خوشبختم ...

برگشتم و به سمت شهروز پرواز کردم ...حتی به صدای ماهان که ناباورانه صدام می کرد توجهی نکردم. وارد سالن که شدم شهروز با شانه هایی فرو افتاده راه پله ها رو در پیش گرفته بود .

-شهروز

مکثی کرد . به سمتم برگشت ... غم چشمهاش دیوونه ام کرد .

-راست میگه ... گفته بودم که برای بودن با تو زیادی پیرم ...

romangram.com | @romangram_com