#بانوی_کوچک_پارت_199


-بفرمایید اقا ماهان ... تو سالن درخدمتتون باشیم هم زمان با جدا شدن ماهان دستی دور کمرم حلقه شد . نگاهی به کنارم انداختم. شهروز کلافه و عصبی کنارم ایستاده بود و سعی در راهنمایی ما به سمت سالن داشت . روی مبلها جا گرفتیم ... شهروز بدون این که دستشو از کمرم جدا کنه کنارم نشست . ماهان رو به روی ما نشسته بود و با غمگینی نگاهم می کرد . چند لحظه بعد اروم شروع به صحبت کرد

-خوبی ساره ؟ اروم و بدون حرف اضافه ای گفتم : خوبم

-چقدر عوض شدی ساره ... بزرگ شدی ... خانم شدی...

-مجبور بودم بزرگ شم ...

-سرماخوردی ؟

پوزخندی ناخوداگاه روی لبهام نشست و زمزمه کردم : اره ... حالم یکم خوب نیست...

ماهان نگاهی به شهروز انداخت و گفت : باید حرف بزنیم ... تنها ...

اخم های شهروز درهم کشیده شد و حلقه ی دستهاش دور من محکم تر .

-حرف بزنیم ... اشکال نداره ... من و شهروز چیز پنهانی از هم نداریم .

ماهان اخمی کرد . پاروی پا انداخت . تکیه به مبل داد و درحالی که دستهاشو جلوی سینه حلقه کرده بود . گفت : اومدم ببرمت

چقدر این استایل و مدل حرف زدن شبیه تمامی حالتهای اقاجون بود . من هنوز تو شوک دیدن ماهان بودم جوابی ندادم که شهروز به حرف اومد : جسارتا می تونم بپرسم کجا ؟

ماهان پوزخندی زد و گفت : باخودم می برمش ... تا حالا زیادی مزاحم شدیم .

شهروز فشار بیشتری به بازوهای من وارد کرد و گفت : شما رو نمی دونم اما ... ساره مزاحم نیست ... مراحمه ... ساره رو سرما جا داره ...

ماهان پوزخندی زد و گفت : البته که جا داره واسه شما که بد نشده ... با این سن و سال ... با اون وضعیتی که دارید ... یه زن جوون گیرتون اومده ... چی از این بهتر ؟

romangram.com | @romangram_com