#بانوی_کوچک_پارت_198
سریع از جا بلند شدم ... روی تخت نشستم و ناباورانه به شهروز نگاه کردم ...
-کی ...کی ... برگشته؟
شهروز نگاه غمگینی به من کرد و با لحن ارومی گفت : ماهان ... پسر عموت ... اومده دنبالت.
نگاهی دوباره به سرو وضعم انداختم ... با استرس دستی دوباره به روسری ام کشیدم که در اتاق زده شد ... این روزها تمام وجودم شده بود پر از استرس ... سرفه ی کوتاهی کردم و به دنبالش شهروز وارد اتاق شد ... بانگرانی نگاهی به من انداخت و گفت : خوبی ؟
باصدای گرفته ای جواب دادم : اره ...خوبم ...
به سمت شهروز رفتم ... کنارش رسیدم ... سرمو خم کردم و روی سینه اش گذاشتم ... نفس عمیقی کشیدم و وجودم پر از ارامش شد ... هم زمان با دستهایی که دورم حلقه می شد صدای شهروز به گوشم رسید .
-اروم باش ... من کنارتم ... این همه استرس برای چیه ؟
نفس عمیقی کشیدم ... باچشم بسته زمزمه کردم .
-ارومم ... الان خیلی ارومم.
شهروز منو از خودش جدا کرد ... لبخند مهربونی به صورتم زد و گفت : بریم ؟
کلافه پوفی کردم و گفتم : بریم ...
با بدنی پر از استرس همراه با شهروز از پله ها به پایین سرازیر شدم . نزدیک سالن که رسیدیم چشم دوختم به مردی که پشت به من روبه رو ی پنجره ایستاده بود . غم عالم به دلم سرازیر شد . هنوز حتی استایل ایستادنش یادم بود . این مرد به من قول داده بود ... که باشه ... پابه پام ... قول داده بود ... گفته بود اگه مشکلی پیش اومد کمکم می کنه ... گفته بود نگران نباشم تا وقتی که هست ... اما نبود ... نبود وقتی من تنها بودم ... نبود وقتی سامان مرد ... نبود وقتی بابا مرد ... نبود وقتی من زجر می کشیدم ... نبود و حالا برگشته بود ... بعد از این همه مدت ... حالا که همه چیز درست شده ... حالا که به ارامش رسیدم ...
باصدای بغض کرده و گرفته صدا زدم : ماهان
به سمتم برگشت ... دلم پر بود ازش ... پر از دلخوری ... پر از ناراحتی ... اماحالا که دیدمش ... نمی دونستم احساسم چی بود ... من بعد از این همه مدت یکی از اقواممو دیده بودم ... ماهان باچشمهایی غمگین نگاهم کرد ... ناباورانه قدمی به سمتم برداشت . دومین قدم ... پرده ی اشک اجازه نمی داد بیشتر از این قدمهاشو بشمرم ... نمی دونم چندمین قدم بود که به من رسید ... لحظه ای بعد حجمی پر از گرما ... پر از لرزش در آ*غ*و*شم گرفت ... بوی خوبی می داد ... بوی دلتنگی ... بوی تنهایی و گاهی بوی بابا ... یاد اون وقتها به خیر که ماهان پسر بزرگ بابا بود ...برادر بزرگ من و سامان . باصدای شهروز ماهان از من جدا شد
romangram.com | @romangram_com