#بانوی_کوچک_پارت_197
شهروز حلقه ی دستهاشو دورم محکم تر کرد و ادامه داد : اون شب اولین و اخرین باری بود که با سیمین بودم ... بچه بودم اما احمق نبودم ... سیمین دختر نبود .
-بعد اون شب کاخ رویاهام فروریخت ... چی می خواستم چی شد ... سیمین اعتراف کرد که پنهانی صیغه ی کسی شده بوده و از منم احمق تر کسی وجود نداشته که ابروشو حفظ کنه ... بهش گفتم طلاقش می دم ... خندید و گفت : این طوری ابروی خودم میره ... راستم می گفت ... صبر کردم یک ماه بعد به طور پنهانی اقدام کردم برای طلاق ... سیمین خوشحال بود چون می تونست بره خارج از کشور ... بعدها فهمیدم شرط عمو واسه این که اجازه بده سیمین برگرده این بوده که ازدواج کنه ... درست روزی که می خواستیم طلاق بگیریم فهمیدم سیمین بارداره ... دنیا روی سرم خراب شد ... هزار جور شک و شبهه واسم به وجود اومد ... با خودم گفتم بچه واسه منه ...حالا که سیمین بارداره صبر می کنم بچه دنیا بیاد بچه رو می گیرم بعد بهش می گم بره ... وقتی این حرفو به سیمین زدم خندید و گفت : من نمی تونم بچه دار بشم ... گفت آناوا ثمره ی عشقشه ... من فقط 20سالم بود ... خیلی بچه بودم ... با سیمین دکتر رفتیم ... بهم گفتند چون مادرم سابقه ی نازایی داشته حالا من هم همون طورم ... احمقانه است نه ؟ من حتی دنبال درستی یا غلط بودن این حرفها هم نرفتم ... زندگی برای من تموم شده بود ... اسم آناوا رو من انتخاب کرده بودم ... تمام مدتی که سیمین باردار بود دنبال یه راه چاره بودم ... متاسفانه آناوا هفت ماهه به دنیا اومد ... من که تمام مدت دروغ شنیده بودم این رو هم یه دروغ دیگه فرض کردم ... نمی دونستم که این بچه واقعا7ماهه به دنیا اومده ... به دنیا که اومد حتی بهش نگاه هم نکردم ...
آناوا 2 ساله بود که با درد سر فراوان سیمین طلاق گرفت ... بچه رو برداشت و رفت ... دوسالی که موند فقط به خاطر کوچیک بودن بچه بود ... در کمال ناباوری موقع رفتن هم علت طلاق گرفتنشو این طور بیان کرد که شهروز تصادف کرده و دیگه نمی تونه بچه دار بشه ... حالا افسرده است و زندگی به من سخت شده ... میرم که راحت باشه...
بعد از رفتن سیمین واقعا داغون شدم ... واسه یه مرد خیلی سخته که همه به چشم یه ادم عیب دار نگاه کنند ... سیمین با همه ی بدی هاش رفت و این طور نشون داد که بدبخت این ماجرا من بودم ... نشون داد که سیمین منو دور انداخت و رفت ... ولی هیچ کس از اصل ماجرا خبر نداشت ... دو ماه تمام تنها خودمو تو خونه حبس کردم تا اینکه دایی حامد از خارج برگشت ... پیداش کردم ... دستمو گرفت و کمکم کرد بلندشم ... از نو شروع کردم تو 22سالگی اونقدر کار کردم و پیشرفت کردم که به اینجا رسیدم ... طبق قانون دادگاه باید هرماه پولی به حساب سیمین واریز کنم ... بعد از طلاق چند باری مجبور شدم برم سراغشون ... سیمین تو این همه سال بار دومیه که ایران اومده ... چند باری که سراغشون رفتم از دیدن آناوا دلم یه حالی می شد ... یه جورایی دلم براش می سوخت ... ته چشمهاش غم عجیبی بود ... با این که دخترم نبود ولی حس خاصی بهش داشتم ... شاید یه جورایی احساس مسولیت باعث می شد بیشتر هواشو داشته باشم... حالا بعد این همه سال سیمین اومده میگه آناوا دخترته ... حرفشو باور نکردم ... اما وقتی ازمایش دی ان ای دادیم و دیروز جوابشو گرفتم دنیا روی سرم خراب شد ... می دونی همه چیز برام خیلی سخت بود همیشه با خودم می گفتم اگه یه روز بچه دار بشم نمی ذارم اب تو دلش تکون بخوره ... می گفتم دنیا رو به پاش می ریزم ... بعد این همه مدت از دختر خودم بی خبر بودم ... سیمین داره میره ... با آناوا صحبت کردم دوست داره بمونه ... سیمین هم مخالفتی نداره ... اونقدر شوکه ام که نمی دونم باید چه عکس العملی نشون بدم ... داغونم ساره ... داغون ...
بعد این همه سال که واسه این بچه کم گذاشتم ... من بهش مدیونم ... باید جبران کنم ... همه چیزو واسش جبران می کنم ... وقتی سیمین بهم گفت می دونی چیکار کردم ... محکم زدم زیر گوشش ... اومده بود دفترم ... هنوز که هنوزه صورتش کبوده ...حقشه ... باید بدتر از اینها سرش بیاد ... کم اورده ... نمی دونم چه گندی زده ولی هرچی هست دیگه نمی تونه آنا رو نگه داره ... میگه چون می دونسته من به هیچ قیمت بچه مو بهش نمی دم واسه همین دروغ گفته ...
می دونی ساره ... من بچه بودم ... رودست خورده بودم و غرورم اجازه نمی داد چیزی رو پیگیری کنم ... حالا امروز ... بعد از این همه سال بازم رو دست خوردم ... سیمین فردا شب شرشو کم می کنه ... محاله دیگه بذارم رنگ آناوا رو ببینه...
امروز صبح تو باغ ... وقتی از ته دل می خندید بغض گلومو فشرد ... به خاطر حماقت یه زن من چقدر از این ل*ذ*ت ... ل*ذ*ت خندیدن دخترم دور بودم ...
شهروز به سمتم برگشت و گفت : حالا قراره آناوا با ما زندگی کنه ... می دونم سخته ... اما من نمی تونم از هیچ کدومتون بگذرم ... از طرفی هم می دونم شاید واست سخت باشه ... گیر کردم ساره ... به خدا نمی دونم باید چیکار کنم ...
بغضمو فرو دادم و گفتم : حالا می خوای بین من و آناوا یکی رو انتخاب کنی؟
شهروز به حالت عصبی محکمتر ب*غ*لم کرد و گفت : چرت نگو ... من می خوام هردوتانو حفظ کنم .
شهروز مکثی کرد ... کلافه و عصبی پوفی کرد و گفت : ساره ... یه چیز دیگه ام هست که باید بدونی.
منتظر نگاهش کردم که گفت : تو جات همیشه تو قلب منه ساره ... اینجا خونه ی توست ... خونه ی ما ... یه خونه پر از عشق ... نفسم بند شده به نفست ساره ... اینا رو میگم که بدونی کجای زندگیم هستی ...
نگاهی دوباه به من انداخت ... نفس عمیقی کشید و نگاهشو از نگاهم گرفت و به رو به رو دوخت
-پسر عموت برگشته ... دنبالت می گرده .
romangram.com | @romangram_com