#بانوی_کوچک_پارت_196
-واسه چی میپرسی ؟ چی شده شهروز ؟ اتفاقی افتاده؟
سرفه ی کوتاهی کردم که شهروز لبخندی زد و گفت : چیزی نشده عزیزم فقط می خوام بدونم راضی هستی یا نه؟
مکثی کردم وجواب دادم:معلومه که راضی هستم ... تو بهترین مردی هستی که هر زنی می تونه آرزوشو داشته باشه ... تو دیگه همه چیزم شدی ...
شهروز نفس عمیقی کشید و گفت : اگه یه روز بفهمی می تونی از اینجا بری چیکار می کنی؟
بغض کردم و گفتم : شهروز چی داری می گی ؟ کجا برم ؟
از جا بلند شدم و دستمو به سمت صورت شهروز بردم سرفه ی کوتاهی کردم و با نگرانی نگاهی به صورتش انداختم : حالت خوبه ؟ خوبی ؟ چیزیت شده ؟ اگه خدای ناکرده چیزیت بشه من میمیرما ...
شهروز لبخند مهربونی زد دستمو کشید ومن مثل همیشه به سمتش پرواز کردم و زمزمه ی شهروز به گوشم رسید
-قرار بود امروز حرف بزنیم ... در مورد همه چیز ...
-پدرومادرم با عشق باهم ازدواج کردند...پدرم عاشق مادرم نازخاتون بود...اونقدر عاشق که همه به عنوان مجنون می شناختنش...زندگی خوب و ارومی داشتند...چند سال که گذشت مادرم متوجه شد که نمی تونه بچه دار بشه واسه همین پاشو کرد تو یه کفش که باید پدرم دوباره ازدواج کنه...پدرم هم زیر بار نرفت که نرفت...همیشه می گفت ادم یه بار باید ازدواج کنه ... اونم فقط با عشقش ... چند وقتی باهم در گیری داشتند تا این که مادرم قهر می کنه و میره خونه ی پدرش ... هنوز دو شب از رفتنش نگذشته بود که پدرم بی طاقت میشه و میره دنبالش... مادرم هم گریه می کنه و میگه یا باید قبول منه و رضایت بده واسه ازدواج دوم یا مادرم ترکش میکنه ... پدرم هم با کلافگی قبول میکنه و از فرداش دنبال پیدا کردن یه همسر خوب واسه پدرم می افته ... بعد از مادرم زرین تاج دختر خاله ی پدرمو که هم جوون بوده و هم تازه شوهرشو از دست داده بود پیشنهاد می کنه...پدرم با زرین تاج که بهش تاج خانم می گفتیم ازدواج کرد ...بعد از دوماه خبر بار داریش به همه ی رسید ... پدرم سر از پا نمی شناخت و مادرم در عین این که دلش پر از غم بود ظاهرشو شاد نشون می داد ... چند ماه بعد شایان به دنیا اومد و به دنبالش شهاب و بعد هم شیما .... تاج خانم زن خیلی خوبی بود ... همیشه بامادرم در عین احترام رفتار می کرد و بعدش هم تا وقتی زنده بود من جز خوبی ازش ندیدم ... درعین ناباوری همه مادرم 40سالش بود که باردار شد ... پدرم از خوشحالی سر از پا نمی شناخت ... همه می گفتند خوشحال بوده که قراره ثمره ی عشقشو ببینه ... نه ماه تمام مادرمو تو ناز و نعمت نگه داشته بود تا من دنیا بیام ... منتها از بخت بد من هم زمان با دنیا اومدنم مادرم از دنیا رفت و پدرم از من متنفر شد ... تا بزرگ بشم و بفهمم تو دنیا چه خبره ... یه دایه داشتم و یه پدر بزرگ پیر ... اقا جونم هیچ چیز واسم کم نگذاشته بود ... اما پدرم طردم کرده بود ... با ننه دایه و اقا جونم باهم زندگی می کردیم ... هرچند وقت یه بار پدرم بااخم و تخم به اقا جون سری می زد و اگه سخت گیری های اقا جون نبود حتی نگاهی هم به من نمی انداخت ...از بچگی اما تاج خانم بهم سر می زد من درست وحسابی نمی دونستم کیه فقط می دونستم دم عیدا و یا موقع مدرسه ها می اومد دنبالم و واسم همه چیز می خرید ... هر وقت می اومد پیشم باکلی خوراکی و مهربونی بهم سر می زد ... پدرم منو مقصر مرگ مادرم می دونست ... من براش حکم قاتل عشقشو داشتم ... 8 سالم بود که اقا جون سخت مریض شد ...یه هفته بعدش هم مرد ... بعد از مرگ اقا جون اونقدر شوکه بودم که تا چند ماه فقط یه گوشه بی حرکت می موندمو به دیوارها نگاه می کردم ... اقا جون واسم همه چیز بود ... سرپناه ... یاور ... همه چی ...
بعد از مراسم هفتم اقا جون همه رفتند ... من موندم و دایه ... هردومون افسرده بودیم و ناراحت ... تا چهلم اقا جون کسی بهم سر نزد اما بعد چهلمش ... پدرم با اخم و تخم اومد دنبالم وسایلمو جمع کرد و منو با خودش برد ... تمام طول مسیر تا خونه از ترسم جیک نزدم و دلشوره داشتم واسه رویارویی واسه چیزی که نمی دونستم قراره واسم پیش بیاد ... همین که از ماشین پیاده شدم همه ی ترسم فروریخت ... تاج خانم و دو تا پسر جوون که بزرگتر از خودم و دختری نوجوون که با لبخند منتظر نگاهم می کردند ... نور به قبرش بباره تاج خانم که تا بود بین منو بچه هاش فرق نذاشت ... اما پدرم هم چنان از پذیرشم سر باز می زد ... شخصیت ادمها تو نوجوونی و کودکیشون شکل می گیره و من هم تو تمام این مدت از ترس پدرم از همه کناره می گرفتم تو هیچ کدوم از مهمونی ها حاضر نمی شدم ... فقط سرگرم درس بودم و بس ... اونقدر اعتماد به نفسم پایین بود که حتی جرات رو به رو شدن با دیگرانو نداشتم ... 17سالم بود که رفتار پدرم باهام عوض شد ... بهم محبت می کرد ... داشت همه ی اون چیزهایی که این همه سال ازم دریغ کرده بود جبران می کرد ... شش ماه بیشتر طول نکشید که پدرم مرد و به دنبالش درست چهل روز بعد تاج خانم فوت کرد ... بعد این قضایا زندگی واسم بی معنی شده بود و فقط تو سکوت زندگی می کردم ... برادرهام ازدواج کرده بودند و شیما هم همین طور ... درگیر مراسم تاج خانم بودیم که خبر رسید دختر عمو از فرنگ برگشته ... می گفتند واسم مراسم خودشو رسونده ... من که تا به حال تو هیچ جمعی حاضر نبودم حالا مجبور به تحمل بودم و البته بیشتر اوقات خودمو تو اتاقم حبس می کردم ... از پایین سروصدا می اومد وقتی پایین رفتم دیدم همه دور یه نفر جمع شدند و مشغول صحبت هستند ... بی خیال رفتم سمت اشپزخونه ... موقع ناهار بود که دیدمش ... سیمین بود ... خیلی زیبا بود ... یه دختر هم سن و سال خودم و البته به شدت اروپایی ... چهره اش برای منی که تو عمرم ادم کم دیده بودم اونقدر تماشایی بود که حتی نمی تونستم نگاه ازش بگیرم ... از اون به بعد سیمین شد بت من ... همه ی ذهنم شد سیمین ... فکرم شد سیمین ... عمو اینا مدام منو دعوت می کردند که باهاشون باشم ... اخه من تنها بودم و زیر بار زندگی کردن با برادرهام نمی رفتم ... سیمین می دونست بهش بی میل نیستم اما همیشه با اخم و تخم با من رفتار می کرد ... سیمین دو سال از من بزرگتر بود ... اما تو عالم بچگی این چیزا واسم مهم نبود ... می خواستم هرجور شده بهش برسم ... نوزده سالم بود که رفتار سیمین با من تغییر کرد ... مهربون تر شده بود ... خیلی مهربون ... بهم محبت می کرد ... منم کم سن و سال بودم و یه جورایی کمبود محبت داشتم ... بنابراین روز به روز وابستگیم به سیمین بیشتر می شد ... یه روز تنها خونه بودم که سیمین سراغم اومد ... گریه می کرد ... می گفت با برادر یکی از دوستاش تو خیابون بوده که پدرش دیدتش ... اون موقع ها این چیزا رسم نبود ... سیمین با این کار حکم قتل خودشو صادر کرده بود ... ازم کمک خواست ... گفت دوستم داره ... گفت منتظره که من برم خواستگاریش ... رفتم سراغ عمو و سیمینو ازش خواستگاری کردم ... عمو از خدا خواسته قبول کرد ... دو هفته بیشتر طول نکشید که بساط عروسی راه انداختیم ... فکر می کردم خوشبخت ترین ادم روی زمینم ... از خوشحالی روی پام بند نبودم ... شب که شد همه رفتند من موندمو سیمین ... یه شب رویایی ... من واقعا خودمو خوشبخت می دونستم...
*سرمو تو بازوی شهروز فرو کردم ... دلم نمی خواست بیشتر از این از شب رویاییش با سیمین بشنوم ... من خیلی خیلی ... حسودم ...
-ساره ... عزیزکم ... منو ببین ...
سرمو کمی بلند کردمو به چشمهای خسته ی شهروز چشم دوختم ... لبخند خسته ای زد و گفت : نگران چی هستی ؟ حسود نباش ... می خوای دیگه نگم ؟
سرمو روی بازوی شهروز جابه جا کردم ... با صدای اروم و گرفته ام گفتم : نه بگو ... می شنوم ..
romangram.com | @romangram_com