#بانوی_کوچک_پارت_195


آناوا با سرخوشی ادامه داد : چه زن تنبلی داری شهروز ...چرا اینقدر می خوابه....

-آی...آی...درمورد زن من این طوری حرف نزنا...

شهروز صداشو پایین آورد و گفت : بین خودمون باشه ها ... ولی یکم زیادی می خوابه...

جلوی درب آشپزخانه ایستاده بودم و با لبخند نگاهشون می کردم.هنوز متوجه من نشده بودند.سرفه ی کوتاهی کردم که شهروز با حالت خنده داری از جا پرید.مثل ادم های خطاکار دست و پاشو گم کرده بود.نزدیکم اومد و با من و من شروع به صحبت کرد

-عزیزم...بیدار شدی؟ فدات شم چرا این قدر زود...

از حالت شهروز آناوا به خنده افتاده بود و بلند بلند می خندید.شهروز هم با دیدن آناوا بیشتر خودشو لوس می کرد و مسخره بازی در می آورد.به حالت نمایشی اروم گوش شهروز و کشیدمو گفتم : من زیاد می خوابم ؟ شهروز با حالت مسخره ای گفت:من غلط کنم همچین حرفی بزنم …

آناوا نزدیکم امد و با لهجه ی شیرینش و با سرخوشی گفت : ساره جون ولش کن ... ببین برات از تو باغ چی چیدم؟

نگاهی به سبد کوچیک پراز گوجه سبزهای بزرگ کردم.از دیدن گوجه سبزها اب دهانمو فرو دادم و با چشمهای گرد شده گفتم :اینا رو از کجا اوردی؟

خندید و گفت:با شهروز از تو باغ چیدیدم...

باخوشحالی سبد رو از دست آناوا گرفتم و به آشپزخانه بردم.همرا با آناوا وشهروز مشغول خوردن گوجه سبزهای خوش مزه شدیم.آناوا امروز سرشار از خوش و سرحالی بود.حتی موقع خوردن ناهار هم دست از شوخی با شهروز سر میز برنمی داشت.بعد از خوردن ناهار روی مبلهای سالن جلوی تلوزیون نشسته بودیم . من مشغول ورق زدن مجله ی دم دستم بودم و شهروز مشغول دیدن اخبار بود . آناوا روی مبل نشسته بود و مداوم خمیازه می کشید.این دخترک امروز عجیب سرحال بود .با سرخوشی بالا رفت و من و شهروز تنها تو سالن بودیم.نگاهی به شهروز انداختم انگاری حواسش به هیچ جا نبود.با بلند شدن صدای موبایل شهروز زیر چشمی نگاهش کردم.شهروز با اخم به صفحه ی گوشی زل زده بود.شهروز زیر چشمی نگاهی به من انداخت و خودم رو مشغول نشون دادم.شهروز کلافه پوفی کرد واز جا بلند شد .به سمت حیاط رفت وهم زمان به گوشی جواب داد.

کمی روی مبل نشستم از شهروز خبری نبود شونه ای بالا انداختم وبه سمت اتاقم رفتم.داروهای تازه تجویز شده ام رو مصرف کردم وروی تخت دراز کشیدم.صدای درب اتاق وبه دنبالش صدای قدمهای شهروز به تخت نزدیک شد.به شهروز نگاهی انداختم.کنارم روی تخت نشست . کمی خودمو عقب کشیدم که شهروز کنارم دراز کشید و ساعد دستشو روی چشمهاش گذاشت.چند دقیقه ای به سکوت گذشت که شهروز شروع کرد به صحبت کردن:

-تو از زندگیت راضی هستی؟

باتعجب به سمت شهروز برگشتم و منتظر نگاهش کردم ...ته دلم احساس دلشوره داشتم ... اب دهانمو فرو دادم وگفتم:منظورت چیه؟

شهروز به سمتم برگشت.نگاه دوخت به چشمهام وگفت:منظورم اینه که از اینکه اینجایی ... ازمن ... از زندگی الانت راضی هستی؟

romangram.com | @romangram_com