#بانوی_کوچک_پارت_193


-اسپریتو استفاده کن ... صدات گرفته ...

بدون این که برگردم زیر لب باشه ای گفتم که خودم هم به زور می شنیدم.به سمت اتاق خودم رفتم.لباس عوض کردم.صورتمو شستم تا اثار گریه کم رنگ تر بشه و بعد از مدتها روی تختم به تنهایی دراز کشیدم ... بازهم دلم هوای گریه داشت.من تنهایی این اتاقو دوست ندارم ... دلم مرد مهربونم می خواد ...

نیم ساعتی گذشته بود که درب اتاق باز شد.از زیر چشم قامت مرد مهربونم دیده می شد.شهروز به سمت تخت اومد.روی تخت دراز کشید و زیر پتوی بهاره ی من خزید.من چشم بسته بودم...چند لحظه هیچ حرکتی نمی کرد ...چند لحظه بعد صدای شهروز به گوشم رسید

-گفته بودم که حتی در بدترین شرایط هم جای خوابمون یکیه...این بار اشکالی نداره...

مکثی کرد ... ب*و*سه ای روی گونه ام نشست و شهروز بالحن ارومی زمزمه کرد: ببخش ... حق نداشتم بزنمت ... هرچند خیلی از دستت دلخور و عصبانی ام ...

بازهم مکث ... من تمام مدت چشم بسته بودم ... چند لحظه بعد نسیم خنکی که روی صورتم پیچید باعث شد چشم باز کنم ... صورت شهروز رو به روی صورتم بود ... لبخند خسته اما مهربونی به لب داشت ... از دیدنش باز هم بغض کردم که باعث شد چونه ام بلرزه ... شهروز خندید و گفت : الهی ... گریه نداره که ... دلت ب*غ*ل می خواد.

دستهاشو باز کرد و گفت : بیا دیگه ... بسه...

با تمام وجود به سمت شهروز رفتم.دست شهروز که مشغول نوازش موهام شد ناخودآگاه چشم بستم نفس عمیقی کشیدم که بوی شامپو بدن شهروز در مشامم پیچید و وجودم پر از ارامش شد.

-شهروز

-جان دلم ؟

-چرا شامپوت این قدر بوی خوبی میده ؟

خنده ی خسته ای کرد و گفت : اخه من به تو چی بگم ؟ این حرف چیه تو می زنی ؟ نمی گی از راه به در میشم؟

باچشمهای بسته لبخندی خسته زدم و گفتم : منحرف

شهروز حلقه ی دستهاشو تنگتر کرد.نفس عمیقی کشید و گفت : فردا سر کار نمی رم ... خسته ام ...خیلی خسته....

romangram.com | @romangram_com