#بانوی_کوچک_پارت_192
-الان وقتش نیست به خدا ساره ...
قدم تند کردم.دوپله بالاتر از شهروز ایستادم.هنوز هم در برابرش کوتاه بودم.سر بلند کردم و به چشم های خسته اش چشم دوختم.از غم نگاهش دلم لرزید.اما کوتاه نیومدم.هم زمان با شروع به صحبت کردن بغضم سر باز کرد
-پس وقتش کی هست ؟ بگو منم بدونم ... فکر می کردی بیدار نباشم...تو مگه اصلا به من فکرهم می کنی؟یه هفته است وضعیتمون همینه ...دیر میای ... اگه چیزی هست بگو منم بدونم ... اگه...اگه...
نفسی کشیدم .با این که برام خیلی سخت بود .سر بلند کردم و با چشمهای اشکیم نگاهش کردم با بغض در حالی که چونه ام می لرزید زمزمه کردم: من حرفی ندارم ... اگه بخوای به ... به ... سیمین ... برگردی ...
هم زمان با گفتن اخرین کلمه احساس سوزش شدیدی سمت راست صورتم احساس کردم ...ناباورانه به سر بلند کردم .رنگ طوسی چشمهای شهروز پر از رگهای عصبانیت بود. ...شهروز دست بلند کرد وشونه هامودر دست گرفت و با عصبانیت در حالی که از فشار دستهاش دور بازهام هر لحظه بیشتر می شد غرید
-خفه شو ساره ... می فهمی خفه شو ... تو زنمی ... می دونی این حرف چه معنی میده ؟ می دونی یا نه؟
بعد هم با صدای بلند تر ادامه داد : نفهم تو زنمی ... من ولت نمی کنم حتی اگه سیمین برگرده فهمیدی ؟ در مورد جدایی این قدر راحت حرف نزن ... فهمیدی؟
شهروز خیلی عصبانی بود و کلمات اخرو با صدای بلند تری ادا می کرد.مکثی کرد وبا ضرب رهام کرد و از پله ها بالا رفت.روی پله ها نشستم و سعی کردم هق هقمو تو دستهای مشت شده ام خفه کنم ...
با در موندگی از جام بلند شدم .نمی دونم چقدر گذشته بود اما با خستگی و با شونه های افتاده به سمت اتاقم حرکت کردم . حتی نمی دونستم کجا باید بخوابم . از برخورد شهروز هم دلگیر بودم و هم خوشحال ... ریه هام به خاطر گریه سنگین شده بود .دلم استراحت و ارامش می خواست ... دلم خواب بدون فکر می خواست ... دلم ... دلم شهروز می خواست ... کجا بود منبع ارامش من...
به درب اتاقم رسیدم از فکر این که امشب باید تنها بخوابم بغضم گرفت.از شهروز دلگیر بودم وخجالت می کشیدم.نگاهی به سمت درب اتاق کار شهروز انداختم چراغ روشن اتاق ودرب نیمه باز از حضور شهروز تو اتاق خبر می داد.نگاهی از بین در به داخل انداختم.شهروز روی مبل نشسته بود وسرشو به پشتی مبل تکیه داده بود وچشمهاشو بسته بود.بغضم دوباره سر باز کرد با دیدن مرد مهربون زندگیم که این قدر در موندگی تو چهره اش داشت.شهروز یکی از دستهاشو بلند کرد و روی چشمهاش فشرد . چشمهاشو از درد بیشتر به هم فشرد.کاش راهی برای آروم کردنش وجود داشت . به سمت پایین پله ها رفتم به آشپزخونه که رسیدم از یخچال پاکت شیرو خارج کردم . کمی از شیر گرم کردم ... لیوانی پر از شیر ولرم برداشتم و بالا رفتم ... بی اجازه وارد اتاق شدم شهروز چشم باز کرد و خیره نگاهم کرد ... چیزی نمی گفت اما نگاهش پر از دلخوری بود ... اروم با صدایی که حالا بیش از پیش گرفته شده بود گفتم : ببخشید ... بخور ... واست خوبه ...
مکثی کردم . شهروز جواب نمی داد . بغض سنگین شده ام رو فرو دادم و با صدای آرومی گفتم : برو حموم ... اب گرم بدنتو سبک می کنه ...
به سمت در برگشتم .حین خارج شدن صدای شهروز باعث شد بایستم
-ساره
صدایی که خستگی ، دلخوری و غم رو فریاد می زد.
romangram.com | @romangram_com