#بانوی_کوچک_پارت_191


بازهم بدون حرف نگاهم کرد.مکثی کرد و بالش کوچیک عروسکی شو به دست گرفت و از کنارم گذشت.به در اتاق که رسیدیم در زدم و وارد شدم.شهروز منتظر و با لبخند نگاهم می کرد.

-چرا دیر کردی ؟ بیا بگیر بخواب دارم از بی خوابی میمیرم ...

چشمکی زد و ادامه داد : بد عادتم کردی رفت...

ازخجالت سرخ شدم.آناوا پشت من بود و شهروز نمی دیدش.دست آناوا رو کشیدمو گفتم : امشب مهمون داریم ...

آناوا باسری پایین کنارم ایستاد . شهروز خندید و گفت : خوش اومده مهمونمون ... بفرمایید جا واسه همه هست

وخودشو کمی روی تخت جابه جا کرد.روی تخت دراز کشیدم وخودمو به سمت شهروز کشیدم.آناوا کنارم دراز کشید.گوشه ی پتوی بهاره ای که روم بود روی آناوا کشیدم.آناوا به سمتم برگشت.م*س*تقیم نگاهم کرد وآروم گفت:واسم جادو می کنی؟

لبخندی زدم.دستمو دور پهلوش حلقه کردم وشروع کردم به زمزمه آیه الکرسی . آناوا با شنیدن صدام چشمهاشو بست و من هم با احساس دستی که دور کمرم حلقه شد و ب*و*سه ی ریزی که زیر گلوم کاشته شد لبخندی زدم و خودمو به خواب سپردم .

نگاه دوباره ای به ساعت دیواری سالن انداختم.12نیمه شب بود.دلشوره امانمو بریده بود شهروز هنوز نرسیده بود.حالم خوب نبود.هرقدر باگوشی شهروز شهروز تماس می گرفتم فقط صدای اپراتور خبر از خاموش بودن دستگاه مشترک مورد نظر می داد.تمام ذهنم پی این یک هفته می چرخید.هفته ای پر از دلشوره واسترس.درست یک هفته از عروسی برادر سیمین می گذشت و درست از فردای عروسی اوضاع فرق کرد.شهروز عصبی و خسته بود هرشب دیر وقت به خونه برمی گشت.حرفی نمی زد و این بیشتر منو عصبی می کرد.هنوز من وقت پیدا نکرده بودم تا ماجراهای روز عروسی رو با شهروز در میان بذارم اما در این مورد با روان شناسی که از اشناهای پدرام بود و قرار بود به مشکل آناوا رسیدگی کنه صحبت کرده بودم.آناوا مثل همیشه بود.تلاش من برای این که با آناوا بیشتر در مورد مردی که تو مهمونی بود صحبت کنم بی نتیجه بود.آناوا هیچ تمایلی به این موضوع نداشت و حرفی نمی زد.سیمین هر روز یا تماس می گرفت و یا به دفتر شهروز می رفت .شهروز حرفی در این مورد نمی زد و فقط به گفتن سیمین امروز اومده بود اکتفا می کرد . ارتباط شهروز و سیمین بیشتر شده بود.حتی یک بار سیمیمن اومد در خونه دنبال شهروز.هزار جور فکر به ذهنم می اومد.با خودم فکر می کردم شاید حق با سیمین هست.شاید من موجود اضافی این زندگی هستم .باخودم فکر می کردم آناوا حق داره کنار پدر ومادرش خوشبخت باشه.از این که فکر می کردم مانع این خوشبختی من هستم وجودم پر از غذاب وجدان می شد.

با صدای درب ورودی نفس عمیقی کشیدم ونگاهی دوباره به ساعت انداختم ساعت 1بامداد بود.کلافه وعصبی به سمت در رفتم .شهروز خسته و ناراحت وارد شد اونقدر خسته بود که حتی متوجه من هم نشد.عصبی و بغض کرده قدم از قدم برداشتم وبا صدایی لرزون گفتم"معلوم هست کجایی؟

شهروز به سمتم برگشت.رنگ طوسی چشم هاش به سرخی می زد .خستگی از تمام چهره اش نمایان بود.باخستگی تمام گفت : تو چرا بیداری ؟ هنوز نخوابیدی ؟

درحالی که از یغض چونه ام می لرزید گفتم:جواب من این نبود.میگم کجا بودی ؟ هیچ به ساعت نگاه کردی ؟ نمی گی نگران میشم ؟

پوف خسته ای کرد و گفت : اروم باش ... چیزی نشده که شارژ تموم کردم...

به سمت راه پله ها برگشت و گفت:خسته ام به خدا...من فکر نمی کردم بیدار باشی وگرنه خبر می دادم...

خواست به سمت پله ها برگرده که گفتم:صبر کن

romangram.com | @romangram_com