#بانوی_کوچک_پارت_190


زیر پوستم احساس خوش آیندی منتقل شد.لبخندی که می اومد روی لبم ظاهر بشه به زور فرو دادم و گفتم:کی میریم؟

شهروز خندید و گفت : همین حالا خسته شدم اگه به خاطر سامان نبود زودتر از اینا می رفتیم. برو لباس عوض کن بریم از جا بلند شدم که دستمو کشید ... م*س*تقیم نگاهم کرد با جدیت گفت : گیر افتادم ... نمی خواستم باهاش بر*ق*صم ... خودت که دیدی سریع کنار کشیدم ...

لبخند خسته ای زدمو گفتم: می دونم...

به سمت اتاق پرو رفتم.لباسهامو پوشیدم و پیش شهروز برگشتم.خیلی خوشحال بودم که می ریم.کنار شهروز رسیدم.دستمو گرفت و به سمت جایگاه عروس و داماد رفتیم.تبریک گفتیم .هدیه ای که از قبل آماده کرده بودیم از کیفم خارج کردم و دست عروس دادم.از بقیه خداحافظی کردیم و من خوشحال بودم و احساس می کردم مسیر تنفسم باز شده.حین خارج شدن نگاهی به اطراف انداختم تا آناوا رو ببینم و ازش خداحافظی کنم ولی پیداش نکردم . ته دلم براش خیلی نگران بودم . باید در مورد اتفاقات امروز مفصل با شهروز صحبت می کردم.کنار ماشین که رسیدیم از دیدن کسی که کنار ماشین به حالت مچاله نشسته بود تعجب کردم.شهروز قدمی به جلو برداشت.

-تو اینجا چیکار می کنی ؟ هوا سرده ... چرا لباس تنت نیست

آناوا با همون لباسها ی مهمونی درحالی که کیف و مانتوشو ب*غ*ل کرده بود کنار ماشین نشسته بود . نگاه غمگین و خسته شو بالا آورد و گفت : فکر نمی کردم دیر کنید ... گفتم شاید دیر برسم و بدون من برید ...

کمی خجالت کشیدم در واقع ما یادمون رفته بود بهش بگیم اگه دوست داشت همراهمون بیاد ... شهروز به سمت آناوا خم شد ودستهاشو دور شونه اش حلقه کرد و دخترکو بالا کشید.درحالی که در عقب ماشینو باز می کرد و به آناوا در نشستن کمک می کرد گفت : ما فکر نمی کردیم بخوای با ما برگردی ... گفتیم شاید دلت بخواد امشب اینجا باشی ... حواسم بهت بود دیدم رفتی بالا ... فکر کردم رفتی بالا بخوابی ...

آناوا نگاهی به شهروز انداخت.روی صندلی عقب ماشین نشست .شهروز درجلو رو باز کرد لبخند مهربونی به من زد وگفت:شماهم بفرمایید بانو

خندیدم .آناوا پشت ماشین دراز کشید و ساعدشو روی چشمهاش گذاشت.دلم واقعا براش می سوخت.امروز روز سختی براش بود.باید فردا هم باخودش وهم با شهروز در مورد اتفاقات امشب مفصل حرف می زدم.

..................

خسته وخواب آلود به سمت اتاق حرکت کردم.شهروز نمی دونم خواب بود یا بیدار.بعد از رسیدن هرکسی دنبال کارهای خودش رفته بود.من هم بعد از تعویض لباس و دوش سبکی که گرفته بودم حالا خواب آلود راهی اتاق شده بودم.جلوی در اتاق که رسیدم به سمت اتاق آناوا برگشتم.در باز بود.روی تخت نشسته بود و پاهاشو توی شکمش جمع کرده بود و خیره به دیوار روبه روش بود.صداش زدم که به سمتم برگشت.غم و خستگی تو نگاهش موج می زد.غم نگاهش خیلی سنگین بود ... سنگین بود برای دختری 17ساله ... موها ی نم دارش خبر از حموم رفتنش می داد.تاب شلوارکی عروسکی به تن داشت و منتظر نگاهم می کرد

-چرا نخوابیدی ؟

م*س*تقیم و بدون حرف نگاهم کرد.

-می خوای امشب پیش ما باشی؟

romangram.com | @romangram_com